نمک های زندگی

بعضی چیزهای زندگی شاید تعبیرش شود درد.شاید بیشترش آن بغض مسخره ی بزرگسالی را هی یادت می آورد.هی می گوید که چه چیزهایی همیشه آرزو می مانند. اما باز این منم که هی تابلو نگاهم را بد جایی کاشته ام. توی زندگی،میون همان بعضی چیزها اگر کمی خدا را ببینم بغض هایم بچه گانه تر می شود.تحمل خیلی چیزها راحت تر می شود. می شوم همان کودک ده ساله ی جنگل های گیلانی که هنوز فرصت دیدارش را نداشته ام.

پی نوشت:

  • خدایا شکر برای اسم هایی که توی صفحه دوم شناسنامه ام زندگی شده اند.

زندگی جاریست :)

با سلام خدمت خوانندگان نداشته ی گل. بالاخره تموم شد.اون چند ماه لعنتی رو میگم.همونی که هی میگفتم جاییه که از اینترنت و این چیزا خبری نیست. و اما بعد :) . . .. جاتون سبز هفته ی قبل رفتیم مشهد رضا.حسابی ها بود.خواستم فقط اونی نباشم که زمانی که دستش زیر سنگه دعاگو باشه.گفتم بی انصافیه که ندونم چه کس هایی بودن که دستگیرم بودن. از تمام اونایی که میشناسم و یا حتی نمیشناسم و توی این مدت دعاگو و گاهی نگرانم بودند ممنونم. خب همینا. بازم میام.

رشد

حالا برمی گردم و باز زندگی چند ماه گذشته م رو میبینم،متوجه میشم که هیچ چیز تغییر نکرده و اینجوری میشه که زندگی ها می پوسند.وقتی دید ما از زندگی همونه،شیوه زیستنمون همونه باشه و حتی محیط هم همون باشه اونوقت چه توقعی از تغییر و چه انتطاری از رشد داریم.اینها رو اینجا می نویسم تا فردای روزگار اگه برگشتم و خوندم ببینم که من منطقی تصمیم گرفتم.به قولی برای بدست آوردن چیزی همیشه باید یه چیز دیگه ای رو از دست داد و ما زمانی لایق اون رشد میشیم که جرات از دست دادن ها رو داشته باشیم. اینها رو اینجا مینویسم تا فردا نگم ای کاش.

تموم میشن و منم مرد میشم

تموم میشن و منم مرد میشم

اینروزا هم یه روز تموم میشن.یه روزی هم میاد که مثل همه آدما بیدار بشی.مثل همه آدما بخوابی.مثل همه پتوها رو تا کنی.صبحونه بخوری.بدوی.نفس بکشی.بخندی.داد بزنی. اینروزا تموم میشن.فقط باید یادم بمونن.

نوروز ۹۳ مبارک

فکر کنم این آخرین پست سال ۹۲ باشه.توی این شش ماه اخیر که کمتر اینجا بودم ،خیلی چیزا یار گرفتم.من یاد گرفتم که هیچ چیز دنیای ما عوض نمیشه.همه چیز همون رنگه.تعادل همه جای دنیامون همیشه هست.اما این دیدگاه ماست که بعضی رنگ ها رو نشون میده.مثل عینک های uv ما با نگاهمون خیلی چیزا رو فیلتر می کنیم.ما خنده های کوچیک زندگی رو نمی بینیم.کم کم هی رنگ های کوچیک رو نمی بینیم و آخر کار می رسیم به یه طرح سیاه و سفید. خود من بیشتر از همه رنگها خدا رو حذف کرده بودم.من صدای همین خروسی که الان هی وسط حیاط داره میخونه رو پاک کرده بودم.ابر بالای سر باغ رو پاک کرده بودم.حس خوب سلامتی،خنده های همیشگی،امید و امید و امید.من بیشتر از همه شون امید رو پاک کرده بودم.من خدا را فقط با اسم داشتم.حتی سر سفره ها هم یادم می رفت اسمش چی بود. توی این شش ماه من خدا رو دیدم.بهار رو دیدم.زنبورهای بامبو با اون علاقه شدیدشون به رنگ های طلایی رو دیدم.با همین چشم های خودم دیدم که اسم جلاله ش معجزه اس.تنها کافی بود یه کم باور می داشتم.اما قسمت بد ماجرا اینه که ما هی فراموش می کنیم.هی یادمون میره.دیروز صبح چی خوردیم.چی گفتیم.این میشه که شکرهای نعمت کم کم عادت میشه و پس از صباحی نیز شکر،کفر میشه دیگه.باد میندازیم زیر بغل ناشسته مون و میگیم من.من بودم.من زدم.من درست کردم.من آفریدم.اونقدر من ها رو بلند داد می زنیم که باز یادمون میره دیروز صبح چی خورده بودیم.چی گفته بودیم.التماسهامون،اشکهامون و خیلی چیزای دیگه همگی از یاد میرن. الان اول بهار.من اینجا وسط چند نفر.

و در آخر سال نو رو به همه تبریک میگم.ایشالا توی این سال بتونیم خودمون رو بهتر بشناسیم و دنیامون رو رنگی تر ببینیم.برا منم دعا کنید.دعا کنید لقمه حلال سر سفره خونواده م باشه.دعا کنید که لیاقت بندگی رو داشته باشم.

فاطیمای این روزها

فاطیمای این روزها

خداوندا شکر برای تمام لحظه های با من هستی.شکر که نفهمی های من را صبورانه و با خنده نگاه می کنی. خدایا شکر برای تمام داشته هایم.برای تمام داده هایت. برای این روزها که شاید بیشترش عرق ریختن است.اما شکر. :)

پی نوشت:

  • به آفتاب سلامی دوباره خواهم کرد :)

تولد زندگی فاطیما

کمی بیشتر مرد باشیم

احتمالا یه مدتی اینجا به روز نمیشه. یه جای یه کم دور میرم.اونجا زیاد از برق و اینترنت و اینجور مزخرفات :) خبری نیست. فقط دلم به امید خدا و دعاهای شما دوستان خوش ست. پی نوشت:

  • خیلی خیلی خالی ام.حتی کمتر از یک پانصد تومانی مچاله.
  • ارزش ریالی ام کمتر از ۲ میلیون ریال است.

شادیانه های پاییزی

خب اینم از پاییز سراسر زندگی! خاطرات کودکیم پر هستن از شیطنت هایی که میشه گفت بیشترشون منتسب همین فصل بودن.حالا از سیر میون باغ های انار بگیر تا بلال و بوی دستگاه های ذرت زنی. خرمالوهای باغ آقای قاسمی رو خوب یادمه.ما هیچ وقت صاحب باغ رو نمیدیدیم برا همین همیشه یه صد تومنی رو مچاله می کردیم بین یه پلاستیک و مینداختیم توی باغ و شروع می کردیم به چیدن چندتا خرمالو.چشممون به انارها که می افتاد،چندتا انار هم به این سبد خرید اضافه می کردیم. :) فکر کنم فعل همه ی جمله های بالا شد گذشته :!: من عاشق شب های پاییزی ام.خب مزه ی میزگرد به مرکزیت چراغ نفتی فیض عشقی دارد که مپرس نمی دونم امتحان کردین یا نه،اما مطمئن باشد یکی از بهترین نعمت های پاییزی که من به شدت عاشقشم صبحونه ی آش سبزی شیرازی و پشتش یه انار آبدار زدن بود،می باشد و خواهد بود. آخ آخ داشت به کل یادم می رفت :!: مدرسه نیز یکی دیگر از نعمت های پاییزی است.توی دوره زمونه ی ما که حتی اون خنگول میز آخر هم دوست داشت اول مهر سر کلاس باشه.حتی دیدن اون معلم سیبیل کلفت رو هم با جان می خرید. یادمه اولین روزی که رفتیم راهنمایی همه مون رو به صف کردن و بعد شروع کردن به کف دستی زدن با کمربند :?: :!:وقتی کتک خوری ملس ما تموم شد،مدیر مدرسه راهنمایی به افتخار ورود ما به مقطع راهنمایی رو تبریک گفت و اضافه کرد:[اینجا از خانوم معلم های خوشکل و مامانی خبری نیست.] اینروزا میشه اون خاطرات رو به زندان اسرا توی فیلم ها نسبت داد.بعد هی بگین دهه ی شصتی ها مگه چی دیدن یا چی داشتن ;-) خب من برم تا صبحونه رو از دست ندادم. فعلا.

پی نوشت:

  • این بلال های بالا نیز سوغاتی مهندس برزویی عزیز بود که دیروز مهمونمون بود. اینو گفتم تا قابل توجه اون بی معرفتای دیگه باشه مخصوصا alone

دانشگاه آزاد،حاجی ممدحسین و چپ امیرحافظ

دیروز برای شیرینی یکی از بچه ها که دانشگاه آزاد قبول شده بود رفتیم کبابی زدیم.حالا جالبیش اینجاست که این دوست ما حتی مجاز هم نشده بود،اونوقت میاد و مهندسی مکانیک یکی از واحدهای دانشگاهی تقریبا خوب آزاد رو میاره. یکی به من بگه که من دارم اشتباه می کنم :) من اشتباه می کنم که فکر میکنم توی کله ی بچه های این دوره زمون چیزی شبیه پهن هست :) البته قبل از کباب یه ۱۰ باری دور زمین فوتبال رو رفته بودیم.پس از کباب هم رفتبم سالن فوتسال. خبر دوم در مورد ممدحسین جون و اعتراض به نتایج انتخابات دهیاری است.ایشان همچنان با زبان فصیح خود که چیزی توی مایه های سوم ابتدایی است دارد هی دکلمه های تاریخی می آید و پز مدرنیته و فلسفه می گذارد. :) ایشان در آخرین گفتمان خود فرمودند که [من از خدا هم نمی ترسم]. اتفاقا آدما باید از کسایی بترسند که از خدا نمی ترسند.خداترس ها معمولا آدمند و آدم ها از آدم ها نمی ترسند.

پی نوشت:

  • در حین بازی دیشب توی سالن،دروازه بان رو زدیم و منم جفت پا پریدم روش :) دروازه بان مذکور یکی از دوستان جان و نزدیک بود.حالا توی این شلوغی و مصدومیت،ما تلاش می کردیم از این آب گل آلود یه گل بگیریم و اون دروازه بان عزیز انگشت های دستش رو گرفته بود و داد می زد [نامردا منو زدن ! ایناهاش هنوز جای کفششون روی دست های منه] :)

پست بدون عنوان

پی نوشت:

  • میلاد سراسر نور ضامن آهو مبارک. :)
  • در اینجا می توانید یک دلنوشته را به یادگار به حضرت نور تقدیم کنید.

امام رضا میلاد مشهد

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی