خودم را دوست میدارم
میان آنهمه تن که انتهای مویرگهای مغزم خویشتنِ گمشدهاشان را پیدا نکردهاند! من تمام خودم را بیشتر دوست میدارم. دستهایم را، چشمهای همیشه آرامم را، دل خوشبینِ مهربانم را و تنهاییِ دلپذیرم را.
خسته
امروز خستهترین منِ وجودم رو دیدم. پروانه رو پروندم. حتی دیگه حوصله ی اونم رو هم ندارم. حوصله ی خودم رو هم. تا الان بیدارم . فردا رو سرکار نمیرم. ماشین باز خراب شده. داره به فکرم میزنه بفروشمش. از خودم بدم میاد. میخام مدتی بمیرم.
ویندوز جدید و پست مستقیم از گیت هاب
گفتم بعد از اینکه ویندوز رو عوض کردم و برای اطمینان از کارکرد مستقیم گیت هاب ( البته بدون نصب گیت و رابی و جکیل روی لوکال ) ببینم میشه مستقیم پست زد. و اینکه نشانه ای باشه که من هنوز زنده ام.
باز من مانده ام و ستاره های خیال
چه امیدها بسته بودم به بال های آبی آن پروانه. به خیالم کسانی دارم که نان روزهای بیابانی من خواهند بود. به خیالم دوستم دارند. ثروتی هستند برایم. به خیالم نان ساجی تاغی های خراسانم می شوند. به گمانم ستاره ای هستم برایشان، هر چند دور اما کورسوی بودنم همیشه تابان بود. همه اش خیال بود. حال من مانده ام و تکرار موسیقی ترکی و خیالی که تمام سیاهی شب صحرا را به شوق نورهای دور که سوسو میزنند گز میکند. من مانده ام و سفیدی هایی که به هر رقم دلم را به نگارش مبتلا کرده اند. کاغذی شاید. روشنایی مانیتور گاهی. دلم را بایست آرام بخوابانم. آرام اش خواهم کرد. امید که نباشد ناچار است که بی افسار، خودش را بسپارد به رد جمازی راه شناس در شن بی پایان زندگی. رها خواهم شد. دل خواهم برید. از زندگی حتی . می نگارمشان. این روزهایم را نیک خواهم نبشت.
خستگی های بی دلیل
از آدم ها بیشتر می ترسم. از هر سلامی می ترسم. از صدای تماس موبایلم. از هر نزدیک شدنی می ترسم. از بس هیچکدام بی طمع نبوده اند. از عزیزم شنیدن ها بیشتر هراسانم. مثل تیر، خریت من را هدف گرفته تا سواری بگیرد و من خوب میدانم عزیز هیچ کس جز خودم نیستم .
تمامی این هایی که گفتم می شود یاس تاریکی که از انسان ها نصیبم می شود. همه اشان می شود یک خستگی ناتمام. اینکه دیگر از دیدن هیچ چیز دلم ذوق نمیکند، اینکه اصلا دوست ندارم اتفاقی بیفتد. دوست ندارم دوستی باشد. مثل پیرمردی خسته،دلم تنهایی و فراغ می خواهد. اینکه بی دغدغه ی فردا، بدون نگرانی از زمانی که می گذرد، در کندرو خیابان آرام زندگی را گز کنم.
انتقال به گیت هاب
اینجا شده دفتر خاطرات سالهای دور من و دلم نیامد این نوشته هایی که برای دل خودم ارزشمند هستند را بسپارم به سیستم هایی که خودشون هم امیدی به فردایشان ندارند. تمامی پست ها از بلاگ اسکای اکسپورت و به گیت هاب منتقل شده است. پست گذاشتن به صورت وبلاگ در گیت هاب داستان و دردسرهای خودش را دارد اما سادگی و روانی و امنیت و مانایی آن ، می ارزد به این تلاش . مشخص است که این نخستین نوشته من خواهد بود بر بستر جدید. در این بین چندین بار تلاش کردم تا سامانه های شبکه های اجتماعی را جایگزین کنم اما متاسفانه ساختار و کارآمدی وبلاگ را نداشتند. بالاخص در بخش بایگانی. امیدوارم بتونم ادامه بدم .
سیاه نامه
موندم میون اون همه فکرای احمقانه که توی سرم دارن میچرخن. همه چیز رو دارم سیاه میبینم. آدمایی که فقط وقتِ نیازمندی دوستن. همونایی که اونقدر راحت نه ازشون شنیدم که دیگه روم نمیشه چیزی بخام. اما وقتی نیازمند هستن سرشون رو پایین میندازن و ملتمس خواسته شون رو میگن. و منم فقط از روی دلسوزی نمیتونم نه بگم. این دلسوزی شده باگ زندگی من .
زود است
قرار بود امروز صبح چشم هایم بیش از هر چیز زیبایی می دیدند. قرار بر این بود که کمتر از خودم متنفر باشم و خوشحال باشم که زندهام. شاید هنوز این صحبتها برایم زود باشد . هنوز مانده تا در تنهاییهای به تاریکی نشسته ی خودم به جای لذت ، به جای سفیدی پوست تن روسپیای ، برای فرداهایم برای مُردنم ، برای خودم اعتبار جمع کرده باشم.
که چه؟
خب که چه؟ بیایم و همه چیز را به نقشی سیاهی بنشانم که فردا به خودم بگویم مردانه از این آتش گذشتم ؟ بگویم دیگر ولع بویِ عرق بین پای زنی را نداشته ام، بگویم شده بودم ستار پینه دوز یا شاید گل محمدِ دشت نیشابور !؟چقدر راحت آدمی خودش را با هر حرفی و رنگی گول میزند تا به خودش امید صبح را بدهد. حس میکنم تمامشان بیهودهست. غَرق شدهام عمو. حالا هر چه میخواهی زیرآفتاب خرداد،عرق بریز و مثلا باغچهات را آباد کن. مگر مردانگیِ ویران شدهات،آباد میشود آیا؟
نقطه. سرخط
نقطه، سرِ خط . سلام بدبختی .