قرار بود امروز صبح چشم هایم بیش از هر چیز زیبایی می دیدند. قرار بر این بود که کمتر از خودم متنفر باشم و خوشحال باشم که زنده‌ام. شاید هنوز این صحبت‌ها برایم زود باشد . هنوز مانده تا در تنهایی‌های به تاریکی نشسته ی خودم به جای لذت ، به جای سفیدی پوست تن روسپی‌ای ، برای فرداهایم برای مُردنم ، برای خودم اعتبار جمع کرده باشم.