چه امیدها بسته بودم به بال های آبی آن پروانه. به خیالم کسانی دارم که نان روزهای بیابانی من خواهند بود. به خیالم دوستم دارند. ثروتی هستند برایم. به خیالم نان ساجی تاغی های خراسانم می شوند. به گمانم ستاره ای هستم برایشان، هر چند دور اما کورسوی بودنم همیشه تابان بود. همه اش خیال بود. حال من مانده ام و تکرار موسیقی ترکی و خیالی که تمام سیاهی شب صحرا را به شوق نورهای دور که سوسو میزنند گز میکند. من مانده ام و سفیدی هایی که به هر رقم دلم را به نگارش مبتلا کرده اند. کاغذی شاید. روشنایی مانیتور گاهی. دلم را بایست آرام بخوابانم. آرام اش خواهم کرد. امید که نباشد ناچار است که بی افسار، خودش را بسپارد به رد جمازی راه شناس در شن بی پایان زندگی. رها خواهم شد. دل خواهم برید. از زندگی حتی . می نگارمشان. این روزهایم را نیک خواهم نبشت.