تف بر تو

و دلم چقدر آتش است. خون و آتش. تف به نمک‌حرامی‌هایتان.

زباله ی زندگی

خیلی ها من خودم را گم میکنم. بین زباله های زندگی. میان لباس های زیر، کنار آب دهان پرت شده توی جوی، توی حرف به حرف هر ناسزا و فحشی. چقدر پست می شوم این وقت ها. این خیلی ها.

کلیدر

آهویِ مستِ جلگه‌هایِ ماروسِ کلیدر، خرامان میان غمِ سنگین سینه‌ام می‌چَرد. غم بی‌ناموسی و بی‌وطنی و ناتوانیِ ماه‌درویش. غم خیره سریِ شیرو. غم آوارگیِ گُل‌محمد. غم نان و نام و بیمِ ننگ و جنگ. دلی که تمام بیان‌های خراسان را تاغ و داغ میچیند و میبیند، چه تنگ می‌شود . چقدر دلم به حال بِلقیس باید بسوزد.

همه تنهاییم

حقیقت اینه که همه تنهاییم. امید!خیلی وقت‌ها فقط مثل خوره‌ی هدایت، روح آدمی رو توی انزواش میخوره.

رهایی و سقوط

انگاری راه فراری نیست.چرخه ی بی پایان رهایی و سقوط است. کاش میان گرمای تابستان تنهایی هام، همان وسط ها، وقتی گندم زار رقصش را کرده و بارش را گذاشته بود، هنگامی که برهوت و بیابانی بی سایه بود،میان سبز خوش رنگ بوته های شور،که آدمی اصلا باورش نمیشد که این همه خوش لعابی چگونه می تواند تلخ باشد، شور باشد،زهر باشد، همان روزها تا ابد گم می شدم.کاش گم می شدم.

معرفت

چقدر آدم ها بی معرفتن.

رها


چو تخته پاره بر موج، رها رها رها او

خداحافظ

پسرک میان بوی خیس پشم‌های باران خورده، میان تپه‌هایی که حال دیگر موشک میخوردند، بی‌پناه درختی حتی، با موسیقی احمدکایا، با نوشتن و با بغض، تمام آنچه دلش می‌خواست را میان جانماز هدیه‌ای تا زد و گذاشت لب طاقچه‌‌ی محال‌های زندگی تا هر از گاهی خسته از زیستن، برگردد و با حسرت،مردمک‌هایش را بدوزد به آنچه که دوست می‌داشت که برایش باشد. خداحافظ .

هاجر

خدایا یا هاجر نباشه یا من 🥺

مهیمنا

مهیمنا! مهیمنا! به رفیقان خود رسان بازم.

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی