آهویِ مستِ جلگه‌هایِ ماروسِ کلیدر، خرامان میان غمِ سنگین سینه‌ام می‌چَرد. غم بی‌ناموسی و بی‌وطنی و ناتوانیِ ماه‌درویش. غم خیره سریِ شیرو. غم آوارگیِ گُل‌محمد. غم نان و نام و بیمِ ننگ و جنگ. دلی که تمام بیان‌های خراسان را تاغ و داغ میچیند و میبیند، چه تنگ می‌شود . چقدر دلم به حال بِلقیس باید بسوزد.