انگاری راه فراری نیست.چرخه ی بی پایان رهایی و سقوط است. کاش میان گرمای تابستان تنهایی هام، همان وسط ها، وقتی گندم زار رقصش را کرده و بارش را گذاشته بود، هنگامی که برهوت و بیابانی بی سایه بود،میان سبز خوش رنگ بوته های شور،که آدمی اصلا باورش نمیشد که این همه خوش لعابی چگونه می تواند تلخ باشد، شور باشد،زهر باشد، همان روزها تا ابد گم می شدم.کاش گم می شدم.