درختکاری
امسال کسی که برای باغچه آب میاره پیام داده که هر مخزن ۵۰۰۰ تایی رو ۱.۲۰۰.۰۰۰ تومان میفروشه و دیدیم این هزینه برامون خیلی زیاده و اصلا به صرفه نیست. تقریبا درخت ها رو جوری انتخاب کردیم که به آب زیادی نیاز نباشه اما این وسط چند تا درخت میوه که هیچ سازگاری با کم آبی ندارن توی باغچه بود. درخت های سیب و خرمالو. به ناچار همه شون رو با زیتون داریم عوض میکنیم . درخت های سیب رو نکندیم اما کنار همه شون زیتون زدیم . در واقع یه رقابت با بی آبی بین سیب و زیتون توی اواخر بهار و تابستان داریم و حدس میزنم حتی زیتونِ نهالی که فقط دو سال بیشتر نداره، از درخت سیب ۵ ساله این رقابت رو ببره. چند روز قبل بارون خوبی داشتیم . زمین خیس بود و کندن گودال درخت ها زیاد سخت نبود. اونقدر خسته بودیم که یادم رفت عکس بگیرم. فعلا آبیاری نکردیم. زمین هنوز خیس بود اما امید داریم که کمتر از یه هفته ی دیگه بارون داشته باشیم. باید تکلیف خودمون رو با آب روشن کنیم. کاش روزی بیاد که تموم درختهامون اونقدر بزرگ شده باشن که دیگه اصلا نیازی به آبیاری تابستونه نداشته باشن. راستی حاشیه ی باغچه رو هم سه تا سرو زدیم و دو تا اُکالیپتوس. تقریبا داریم ساختار باغچه رو به سمت کمآبی و دیم کاری میبریم.
روزهای پروانه ای
پروانهی آبی شد یه پروانه. بدون رنگ و این روزها مخصوصا بدون نا و بدون امید و بدون روح. حس میکنم دیگه پیر شدم. از بزرگ شدن گذشته. خیلی چیزها رو بهتر درک میکنم. اصلا داشتن کسی توی این دنیا معنی نمیده. توی دنیای ما حتی چیزی که فکر میکنی صاحبش هستی رو آنی میفهمی که نداری یا اصلا نداشتی. و وای به وجودی که با هر چشمی و دیدی که نظارهگرِش باشی برای آدم نباشه. خیلی وقت ها اصرار آدمی فقط باعث آزار دل کسی هست که تنهاس. دارم یاد میگیرم که همون جور باشم که پیشتر بهش گفتم . صرفا شاخه ی درختی باشم که برای استراحت روی شانه هام نشسته. پروانه ی آبی آزاده. می تونه تا بی نهایت توی خیال و زندگی خودش پرواز کنه. آشیانی داره که من نبایست آتیشش باشم. دلی داره که من نباید آشوبش باشم. فکر میکنم بعضا برای داشتن چیزی باید بخشید. پرواز دوست دیدنیتره. میره تا آبی دور. تا خنکهای تابستان روستا. و من مثل همیشه همینجا نشستم و مثل پیرمردی روستایی توی عصر سرد پاییز ، صدای کلاغ و زوزه ی روباه می شنوم. اما امیدم آبی ست.
و باز من و لینوکس
مدتی بود با ویندوز کار میکردم. اتصال به شبکه و در کل مدیریت کانکشن در قیاس با لینوکس افتضاح بود و این مورد خودش رو توی این روزهای بی اینترنتی بیشتر نشون میداد. برگشتم روی زورین دوست داشتنی خودم. با تک کلیک و با بهترین سرعت همه چیز داره کار میکنه. چند تا برنامه داشتم که برام مهم بود بتونم روی لینوکس بالا بیارم. تنها بودم توی خونه و با کمی وقت همه رو منتقل کردم. دیدم یکی از برنامه ها فونت خوبی نداره. گزینه ای هم نداشت که بشه فونت رو تغییر بدم. پیام رسان بود و نوع و اندازه ی فونت برام مهم بود. بالاخره با جستجو دیدم با نوشتن کد CSS میشه نوعی قالب جدید براش تعریف کرد که توی اون کد قالب،هر فونت و هر اندازه ای قابل تعریف هست . عاشق همین آزادی لینوکسم 🥰 هر کاری دوست داری میتونی انجام بدی .
بهار میان دل ماست
شیراز ما این روزهایش بارانی است. عطر بابونه دارد و سفیدی خوشرنگ پستهی وحشی . انفجار دارد. بمبباران میشود. اما کوه هم داریم. موشک و جرات و وطن هم هست. شیراز ما همیشه زیباست . دلم هوای آوارگی میان کوههایش را کرده. بیدغدعه و عرقریزان و نفسزنان صخرههایش را نماز بخوانم. گلسنگ بو بکشم و خاک نمخورده و خیسش را نفس بکشم. شاید یادم برود که هاجر همیشه با خودش حرف میزد ، یادم برود پدر چندان هم خوش لباس نیست، اینکه نامادری یک چشم بیشتر ندارد را کمی فراموش کنم و مادر را نیز هم. شاید گم شوم میان ابر و سنگ. شاید یادم برود نزدیکهایی دارم که بیوطن و بیشرف و کمسواد دنبال وجود نداشتهی خودشان هستند. و من تمام خودم را همینجا جا گذاشتم . به اسم تنهایی و همواره با سنگ و رود و پرنده و سکوت.
اپل موزیک
قبلتر فکر میکردم باید همه چیز درست پیش بره تا حال دل منم آرام باشه. اما دنیا هیچ وقت منتظر ما نمی مونه که. باور دارم دنیا به جسارت و توکل ما پاداش میده. و موسیقی همیشه رفیق باوفای تنهایی های من بوده. اومدم دوباره اپل موزیک رو از لایسنس پرو تمدید کنم اما قیمتی دیدم که خیلی برام بالا بود! اصلا به صرفه نبود. تازه از کجا معلوم که توی تمدید بعدی هی بیشترش نکنه . با تحقیقات قبلی و جستجو ، کشور اپل آیدی رو تغییر دادم و از ایرانیکارت گیفت اپل خریدم و خودم مستقیما اکانت اپل موزیک رو شارژ کردم. جدای از اینکه استقلال توی انجام هر کاری همیشه حال دلم رو خوب میکنه، اینکه همیشه میدونم با همین قیمت ثابت خرید خواهم داشت آرامش بیشتری بهم میده. ثبات برا من همیشه آرامش بخش بوده. الان اون وسط هایی که بعضا میتونم نت داشته باشم موزیک هام رو دانلود میکنم و برای چند روز موسیقی جدید دارم برای گوش دادن. شاید کمی رنگ جنگ از سیاهی به خاکستری شبیه بشه و با صبر بیشتری تاب بیارم.
مجبوریم برای بهار بجنگیم
جنگ داره هر روز شدیدتر میشه. صحبت با کسایی که فکر میکنن قرار با جنگ و حملهی بیگانه رویداد خوبی برامون صورت بگیره ناامیدم میکنه. از این حجم از نفهمی متعجب میشم و میگم با این اوضاع چه امیدی به آبادانی!؟ مگه همین اراجیفگوها بخشی از وطن نیستن!!! از دیشب شیراز بارونیه. چه بهار دلنشینی شده.و کاش این همه تاب و مقاومت و مبارزهی خوب، یه بهار بهتری برامون بیاره. من همیشه امید دارم.
سمت تنهایی
دارم میرم سمت باغچه و کاش میمُردم و راحت میشدم.
ابرها را متصور هستم
از تنهایی میگفت برام. از اینکه دچار پوچیِ مرگ شدم. که موسیقی و کدنویسی و پادکست و پیادهروی درمان تنهاییام نیست. چون پذیرایش نبودم. چون مدام میان هر پیامی، در عمق هر نگاهی ملتمس رابطهام. حرفهایش اصلا به دلم نبود. اصلا آنگونه نبود که مفسرش شده بود. بیتفاوتتر از آنم که پیِ صحبتی باشم. دوست دارم میان پیلهی بیکسی خودم گمنامتر از دیروز برگهای شبدر را بشمارم، گلسنگ را بو کنم و به پشت دراز کشیده و ابرها را متصور باشم. دلم برای زندگی عادی تنگ شدهس.
بابونه ی نوروز

بانو خواست بابونهی محلی چیده باشه برای دمپخت ظهرش. گفتم حیفه توی این نخستین آفتاب پس از بارانِ شیراز، خلوتِ حوالی خونه رو نشونش ندم. عاشق گلهای بنفش این عکس هستم. اینکه خودتی و وزوز زنبورهای عسل و صدای پرندههایی که اسمشون رو نمیدونم. دلنشین بود. تنهاییهای من اینجاها سر میشه.
امید
شاید،فقط شاید امسال بهتر شود. امید است دیگر.بایست امید داشته باشم. پروانهی آبی پیام گذاشته بود. از جنگ و بمباران پرسیده بود و نگرانم بود. زبان عاشقانهی این روزهایش به اجبار با این ادبیات بایست باشد. صبح فروردین است. صدای بلندگوی مسجد، نماز عید فطر و در پس زمینهی آن زوزهی دور و نزدیک جنگندهی دشمن. و ما زنده به امیدیم، به رویاها، به آبی دور.