ابرها را متصور هستم
از تنهایی میگفت برام. از اینکه دچار پوچیِ مرگ شدم. که موسیقی و کدنویسی و پادکست و پیادهروی درمان تنهاییام نیست. چون پذیرایش نبودم. چون مدام میان هر پیامی، در عمق هر نگاهی ملتمس رابطهام. حرفهایش اصلا به دلم نبود. اصلا آنگونه نبود که مفسرش شده بود. بیتفاوتتر از آنم که پیِ صحبتی باشم. دوست دارم میان پیلهی بیکسی خودم گمنامتر از دیروز برگهای شبدر را بشمارم، گلسنگ را بو کنم و به پشت دراز کشیده و ابرها را متصور باشم. دلم برای زندگی عادی تنگ شدهس.