شیراز ما این روزهایش بارانی است. عطر بابونه دارد و سفیدی خوشرنگ پسته‌ی وحشی . انفجار دارد. بمب‌باران می‌شود. اما کوه هم داریم. موشک و جرات و وطن هم هست. شیراز ما همیشه زیباست . دلم هوای آوار‌گی میان کوه‌هایش را کرده. بی‌دغدعه و عرق‌ریزان و نفس‌زنان صخره‌هایش را نماز بخوانم. گل‌سنگ بو بکشم و خاک نم‌خورده و خیسش را نفس بکشم. شاید یادم برود که هاجر همیشه با خودش حرف میزد ، یادم برود پدر چندان هم خوش لباس نیست، اینکه نامادری یک چشم بیشتر ندارد را کمی فراموش کنم و مادر را نیز هم. شاید گم شوم میان ابر و سنگ. شاید یادم برود نزدیک‌هایی دارم که بی‌وطن و بی‌شرف و کم‌سواد دنبال وجود نداشته‌ی خودشان هستند. و من تمام خودم را همینجا جا گذاشتم . به اسم تنهایی و همواره با سنگ و رود و پرنده و سکوت.