پروانه‌ی آبی شد یه پروانه. بدون رنگ و این روزها مخصوصا بدون نا و بدون امید و بدون روح. حس میکنم دیگه پیر شدم. از بزرگ شدن گذشته. خیلی چیزها رو بهتر درک میکنم. اصلا داشتن کسی توی این دنیا معنی نمیده. توی دنیای ما حتی چیزی که فکر میکنی صاحبش هستی رو آنی میفهمی که نداری یا اصلا نداشتی. و وای به وجودی که با هر چشمی و دیدی که نظاره‌گرِش باشی برای آدم نباشه. خیلی وقت ها اصرار آدمی فقط باعث آزار دل کسی هست که تنهاس. دارم یاد میگیرم که همون جور باشم که پیشتر بهش گفتم . صرفا شاخه ی درختی باشم که برای استراحت روی شانه هام نشسته. پروانه ی آبی آزاده. می تونه تا بی نهایت توی خیال و زندگی خودش پرواز کنه. آشیانی داره که من نبایست آتیشش باشم. دلی داره که من نباید آشوبش باشم. فکر میکنم بعضا برای داشتن چیزی باید بخشید. پرواز دوست دیدنی‌تره. میره تا آبی دور. تا خنک‌های تابستان روستا. و من مثل همیشه همینجا نشستم و مثل پیرمردی روستایی توی عصر سرد پاییز ، صدای کلاغ و زوزه ی روباه می شنوم. اما امیدم آبی ست.