خداحافظ
پسرک میان بوی خیس پشمهای باران خورده، میان تپههایی که حال دیگر موشک میخوردند، بیپناه درختی حتی، با موسیقی احمدکایا، با نوشتن و با بغض، تمام آنچه دلش میخواست را میان جانماز هدیهای تا زد و گذاشت لب طاقچهی محالهای زندگی تا هر از گاهی خسته از زیستن، برگردد و با حسرت،مردمکهایش را بدوزد به آنچه که دوست میداشت که برایش باشد. خداحافظ .