از آدم ها بیشتر می ترسم. از هر سلامی می ترسم. از صدای تماس موبایلم. از هر نزدیک شدنی می ترسم. از بس هیچکدام بی طمع نبوده اند. از عزیزم شنیدن ها بیشتر هراسانم. مثل تیر، خریت من را هدف گرفته تا سواری بگیرد و من خوب میدانم عزیز هیچ کس جز خودم نیستم .
تمامی این هایی که گفتم می شود یاس تاریکی که از انسان ها نصیبم می شود. همه اشان می شود یک خستگی ناتمام. اینکه دیگر از دیدن هیچ چیز دلم ذوق نمیکند، اینکه اصلا دوست ندارم اتفاقی بیفتد. دوست ندارم دوستی باشد. مثل پیرمردی خسته،دلم تنهایی و فراغ می خواهد. اینکه بی دغدغه ی فردا، بدون نگرانی از زمانی که می گذرد، در کندرو خیابان آرام زندگی را گز کنم.