که چه؟
خب که چه؟ بیایم و همه چیز را به نقشی سیاهی بنشانم که فردا به خودم بگویم مردانه از این آتش گذشتم ؟ بگویم دیگر ولع بویِ عرق بین پای زنی را نداشته ام، بگویم شده بودم ستار پینه دوز یا شاید گل محمدِ دشت نیشابور !؟چقدر راحت آدمی خودش را با هر حرفی و رنگی گول میزند تا به خودش امید صبح را بدهد. حس میکنم تمامشان بیهودهست. غَرق شدهام عمو. حالا هر چه میخواهی زیرآفتاب خرداد،عرق بریز و مثلا باغچهات را آباد کن. مگر مردانگیِ ویران شدهات،آباد میشود آیا؟