ای ول اینترنت
ای ول اینترنت
این روزها به لطف پیچ و مهره های شهرک صنعتی و پول سرمایه داری ما هم بالاخره اینترنت دار شدیم.ایشالا که بیشتر آپ کنم اما قول نمیدم.به هر حال من از همین جا از تمامی عوامل مربوطه و غیر مربوطه که تلاشهاای وافری در پیشرفت دانش بشری و اونترنت بنده داشته اند سپاسگزاری می نمایم.1-آدم خوبه:برا جواب دادن های واضح و غیر تلگرافی و سریع پیامکی2-جاده ی گاز و دوستان:برای زباله های گرامی و خوش بو،یعنی به شهرک صنعتی نزدیک می شوید3-سید:با تکنولوژی فرا زمینی زحمت اینترنت بنده را می کشیدند4-برزو:ایشان هیچ تاثیر مثبتی نداشتند و ذکر نامشان فقط به دلیل بند پ ست5-محمد ن:ایشان جغد شب بندر بودند و ترافیک شبانه دیتا را میسنجیدند(ز.ذ)6-مهدی و مهرداد:سپاس فراوان برای کله های قناس و تراشیده و کچلشان که ما را به قیافه و زندگی امان امیدوار کردند7-مسلم:نصاب،پشتیبان نرم افزاری،حامی روحی و شریک پروژه های کدنویسیوخودم،چون در کل خیلی خیلی خیلی با مرامم
کودکی،تابستان و دیوار باغ ده
کودکی،تابستان و دیوار باغ ده
متن زیر رو یکی از دوستان گل برام ایمیل کرده بود.دیدم خیلی شبیه کودکی خودمه. برا همین گذاشتم رو وبلاگ.
در ضمن امروز سالگرد درگذشت دکتر شریعتی ست.یادش گرامی.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم سهراب سپهری کوچک که بودم پدرم بیمار شد. و تا پایان زندگی بیمار ماند.پدرم تلگرافچی بود.در طراحی دست داشت.خوش خط بود.تار می نواخت. او مرا به نقاشی عادت داد. الفبای تلگراف را به من آموخت . در چنان خانه ای خیلی چیزها می شد یاد گرفت. من قالی بافی را یاد گرفتم و چند قالیچه ی کوچک از روی نقشه های خود بافتم . چه عشقی به بنایی داشتم. دیوار را خوب می چیدم. طاق ضربی را درست می زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حیف،دنبال معماری نرفتم. در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا می رفتم. از پشت بام می پریدم پایین. من شر بودم. مادرم پیش بینی می کرد که من لاغر خواهم ماند.من هم ماندم. ما بچه های یک خانه نقشه های شیطانی می کشیدیم. روز دهم مه 1940 موتور سیکلت عموی بزرگم را دزدیدیم، و مدتی سواری کردیم. دزدی میوه را خیلی زود یاد گرفتیم.از دیوار باغ مردم بالا می رفتیم و انجیر و انار می دزدیدیم.چه کیفی داشت! شب ها در دشت صفی آباد به سینه می خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت های خود می فشردیم. تمرین خوبی بود.هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می شود. خانه ما همسایه صحرا بود. تمام رویاهایم به بیابان راه داشت. پدر و عموهایم شکارچی بودند. همراه آنها به شکار می رفتم. بزرگتر که شدم عموی کوچکم تیراندازی را به من یاد داد. اولین پرنده ای که زدم یک سبز قبا بود. هرگز شکار خوشنودم نکرد. اما شکار بود که مرا پیش از سپیده دم به صحرا می کشید و هوای صبح را میان فکرهایم می نشاند. در شکار بود که ارگانیزم طبیعت را بی پرده دیدم. به پوست درخت دست کشیدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوری برای تماشا داشتم! اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشای مجهول را به من آموخت. من سال ها نماز خوانده ام. بزرگترها می خواندند، من هم می خواندم. در دبستان ما را برای نماز به مسجد می بردند. روزی در مسجد بسته بود.بقال سر گذر گفت:”نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید!” مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد. و من سال ها مذهبی ماندم ، بی آن که خدایی داشته باشم!
از کتاب هنوز در سفرم…. سهراب سپهری
برا منم دعا میکنی؟
برا منم دعا میکنی؟
سلاماینرروزها یه عزیز پر کشید برا بودن.رفته تا اون دورا،اونجا که ما فهم دیدنش رو نداریم.براش دعا کنین و طلب مغفرت.برا من و برا خودتون،برا همه دعا کنین.دعا کنین صبور باشم یا باشیم.دعا کنین یادم باشه زندگی تابلوی ایست نداره… . ممنون از همه داداش ها و آبجی ها.
بهار
بهار
نم نم بارون خدا روی کانال کولر و یه حس خوبی که بوی سبز میده مثل بهار. خدایا شکر، شکر برا بارونت که خوب بلده چجور ساز عروسی بزنه و نعمت نیک بهاریش. خدایا،همه عمر شاکر یک صبح تو بودن بازم ناشکریه. من خوب میدونم اونجا توی دل یه مادر چه ذوق خنکی انداختی،من خوب میدونم پیرمرد لنگ با اون جورابای لنگه به لنگه ش چند بار خاکت رو بوسید. من سبزی آرام باغچه رو هر روز اینجا مینویسم. و باز شکر. شکر که کم کم میدونم چی میخوام. شکر که بادیدن هر بچه میگم شکر. خدایا،برا بوی بابونه ی اینروزا ممنون. برا سلامتی ای که فقط گاهی یادمون می افته،اونم شاید. برا همه نفسهایی که بی نام تو میکشم و هنوز فکر میکنم زنده م. برا امیر یا هر کس دیگه ای که هست. برا برکت پاک سفره. برا اسم نیک زندگی. برا همه . . . شکر.
Le Yare
دلم میسوزد.برای خودم.کودکی هایم پر از رویا بودند.پر بودند از زندگی.کودکی هایم،من و مرگ دوست های دوستداشتنی بودیم.مرا کشت خدا.من از همه ی خوبی های زندگی مردم.من الان سالهاست که می دانم مرده ام.من خدا را هم از ترس میبینم.من راه بودن را گم کرده ام.من از همه چیز میترسم.الان سالهاست که بی ترس نخندیده ام.رفتن کابوس همیشگی ست.من از بزرگ شدن متنفرم.من از هر چه صلاحیت است حالم به هم میخورد.تف به شهر و تمدن و پیشرفت.اینجا گاهی یادم می آید چه بوده ام.حتی “من” گفتن را غریب میبینم.یاد پسرک خندان نفهم خوش.یاد روزهای وبلاگی با طعم شیطنت.روزهای گرم جنوبی.روزهای بهارنارنجی.الان من باشم و یک مادر.من و یک دنیا کفر روزانه.من و ترس لعنتی از خودم.تف به عرفان.تف به انسانیت.
عنوانش رو تو بذار
عنوانش رو تو بذار
شب و نیمه ی پر مهتابش.فقط آسمون هست و ستاره ها. فکر کنم باز خدا یادش رفت که کسایی دعای بارون خوندن. کم کم زمین و آسمون اینجا داره یه رنگ میشه.تا چشم کار میکنه بوی کهنگی وغبار پیری. بیچاره گوسفندای ما.دلم برا مادر میسوزه. دیگه نون سنگک رو باس توی گاوصندوق نگه داشت. هی،به کجا رسیدیم!!! صبح تا شب دنبال ضامن برا یه وام 4 میلیونی و خایه مالی رییس شعبه. فکر اینکه پول نون و برق و نفتت رو از کجا بیاری.فکر 80 تومنی که سهم طلب کارا شد. فکر بارونی که همه چیزو داره ازت میگیره چه روزگار پر برکتی. دولت خدمت گزار و جوونایی که همشون با مدرک فوق لیسانس پلاسن کنار ننه. دلم برا سفیدی یه دنیا خیسی تنگ شده. برا بوی خیس زمین و تکه چوب باغ خرمالو.
زمستانه
نیزار خشک زمستانیم را اینروزها ندارم خدا
یا حسین
یا حسین
فاطیمای من روزهاست که دلش میگیرد. دلش از من میگیرد. دلش از انسان میگیرد. دلش از خلقت میگیرد. من میمانم و حسی چون مردن یک برگ،چون پوچی یک بادکنک. من حتی مشکی عاشقانه ی کودکی هایم را که با شوق بچه گی آمیخته بود از یاد بردم. من قداست پاییز را هم فراموشم شده. من و حیوانی به نام انسان. من و روزهای که شب می شوند و شب هایی که دیگر نیلوفری نیستند. من گاهی دستهای زخم خونی روی آسفالت یخ مادر را یاد می برم. من و عشقی که این روزها شنیده ام که ثار خدا بوده. من و محرمی که همیشه میشسته تمام مشکی درونم را. من و حرمتی که دارد زارا. حس خوب پرستشی که همیشه بوی پاییز میداد و قداست. حس تنهایی پاک پسرکی گوسفند چران. من خواستم گفته باشم که جگرگوشه ی فاطمه را همیشه مدیون بودم.همیشه ی بودنم. من فقط خواستم گفته باشم که دلم برای همه ی آنروزهای پاک کودکی تنگ است. فردا عاشورای فاطمه و زینب و حسین غربت هاست،به حق این روز کمک میکنی آدم شدنم را. یا خدا
بادا بادا . . .
سلام.راستش شاید به خیلیا بر بخوره و خیلیا ناراحت شن که اینجوری بهشون میگم.من ازدواج کردم.الانم کنار همسر گرامی دارم این پست رو می تایپم.ایشالا یه روز یه همچین مطلبی پست جدیدتون بشه.خواستم بگم از خیلیا و خیلی چیزا.خواستم بگم ممنون مهندس کوچولوی صنایع برا اون همه حرمت و کمک.خواستم بگم ممنون داداشی روزای عاشقی برا یه دنیا دلتنگی با 5800 دوستداشتنی ات.خواستم بگم ممنون خدا برا همه ی برادرام.برا محمد سرباز،برا داداش عادل کده،برا روزای با هم بودنمون.برا زارا.
سنجاقکهای پاییزی
سنجاقکهای پاییزی
باز غروبها داره سنگینتر میشه.دوباره فصل انار و خش خش و جیزجیز کتری رو چراغ نفتی.بازم مدرسه،بچه گی،مادرای پشت و پناه.پاییز با اون رنگ همیشه دلپر.با مهتاب خانوم یه کم سردش.با بوی آتیش هیزم خیس کنار باغ خرمالو.پاییز با خاطره آش سبزی و انار باغ همسایه.پاییز با بوی کاغذهای کاهی.بوی شالیزار زرد.بوی ذرت بلال شده و صدای باحال ذرت زنهای همیشه سبز.پاییز و شبای پرتعریفش.مدرسه و مامان زهرا و حس داغ بچه گی.با اون بوی خاک نم خورده ش.با اولین بارون سال و دعای شکر مادر.کتاب و قند و دل.سنجاقکهایی که پر میشن بالای سر ده.با عمر کوتاه چند روزه.انگور توی حیاط و لختی دلگیرش.بوی بره ی خیس و گونی گونی کاه.بازم پاییزه.فصل خوب دلتنگی.دلتنگ خوبی هامون.دلتنگ خودمون.کودکی مون.بازم پاییزه.فصل اولین رمضان.با اولین غروب دلتنگش برا یه مرد کوچولوی سوم ابتدایی.فصلی که گم شدم.تا ابد.فصل پدر،مادر،زندگی،خونواده،حس گرم دوست داشتن.فصل مهربون خدا برا همه ی بنده هاش.برا من.برا تو که دلت از خودت پره.برا لیلی.برا فرهاد.برا زندگی شیرین.فصل خوندن و لرزیدن و بزرگ شدن آدما.من که دلم برا خواب توی حیاط خونه تنگ میشه.برا ستاره ها.برا مهتاب خانوم.پاییز مبارک.راسی میاین بریم انار دزدی؟!!