دهه ی فجر

دهه ی فجر

سلام به خاطر ارج نهادن به دل هایی که زمانی یکی شدن و یاد آوری اینکه ماها هم گاهی که آدم می شویم دنیایی را می آفرینیم یک گروه از سرودهای انقلابی را براتون گذاشتم. پیاده (دانلود) کنین ضرری نداره. یه عالمه انسانیت رو باز یادمون میندازه. پیشاپیش دهه ی فجرتان نیز گرامی باد.

سرودهای انقلابی

الله الله(ایران ایران ایران،رگبار مسلسل ها) الله اکبر امریکا امریکا بسیج به لاله ی در خون خفته بوی گل سوسن و یاسمن آید بهاران خجسته باد شهید سرود ملی جمهوری اسلامی ایران

همگی توی یه فایل فشرده (ZIP)قرار داده شدن. پیاده کنید(دانلود):حجم MB 3.8

دهه فجر دهه فجر سرود انقلابی 22 بهمن

به سنگی صبور

به سنگی صبور

چه نیک بی خیال نداشته هایمان شده ای،این روزها را چه کاره ای؟ زیبا من بوی چادر نمازها را به کل یادم رفته. دیشب خواب بهنام و کار و یابو را دیدم. مدتی است که همه چیز را یادم رفته.من اسم ها را هم بیگانه می دانم. کاش نبینی زیبا،کاش نبینی. روزهایی که همه چیزت را به حراج می گذاری تا شاید جا پای لبخندی را یادت آید. دیریست ندیده امت،شاید دعاهایت فراموشت شده. زیبا من دلم می گیرد از آدم ها،من چشیده ام که نداری یعنی چه. شاید خنده ات گیرد،همه ی آن آبجی های دهن سوز جا ماندند و منم تف کردم. تو راست می گفتی،دنیای غریبی دارند. تو تا بگویی من پوسیده ام،من امسال یادم رفت حرمت عباس(ع) چیست، من “مولانا” و” امریکن پای” را اشتباه می گیرم. می ایستی تا من هم بیایم،زیبا؟ دعایم کن جا پاهایت را گم نکنم،من عِطربودن را هم غریبه شده ام. من دو دستی کفش هایم را چسبیده ام،من نمی دانم چگونه راه می رفتم. من مدتیست که عشق را خیالم شهوت است و از آن بیزارم. من خود را به کودکی هایم قسم میدهم تا یادم نرود که نباید بزرگ شوم، آخر آدم هایی که بزرگ می شوند فکر می کنند خواهر کسیست که نامش کنار نامشان در شناسنامه ی پدر است و مابقی را اندام هایی می بینن از جنس تمدن شهوانی. من نیز گاهی حیوان می شوم،زیبا. دعایم کن،من از سُر خوردن های بی تو می ترسم.

باز باران . . .

باز باران . . .

بهشتی است پاییزی،بادها چه غمگین می خوانند. گویی کعبه را وارون دیده باشند. مست از رفتن. گوسپندی پاییز رنگ،نقاشی زیبایست. زن افغان،جاده ای خاکی،نیزاری پر شوق. دلی می خندد به نداشتن.باغی چه پر رویا،پر علف،آهن هم دارد. ابرهایی ساجد، خاتونکی مقدس،همه از کودکی ها می خواند. زندگی شاید همین باشد. پسرک گیسوی او را چه زیبا می کشد،مادری پر از هیچ. گاهی زندگی را از کلاغی باید آموخت. بارانی ست نم نم. بزی سردش است،گوسپندمان هنوز می چرد. شوق یعنی این. خدایا . . .

صفر مطلق

صفر مطلق

امسال همه چیزم با هم قاتی شده.چیزایی دیدم  و می بینم که حالم ازشون به هم می خوره. کسایی که فقط بلدند پیامک های آنچنانی بفرستن. امسال خوب یادگرفتم که خداست و خودم و جعفر. ای خدا قربون بزرگیت،بابا نامرد ما یاتاقان زدیم. امسال مینیمم مطلق اقتصادیم،امسال عقده های ناگفتنی دیدم،  امسال شعارهای خیابانی دیدم. تا دلم بخواد. خیلی وقتا سیر میشم از بودنم،اونم اینجایی که همیشه سر یه تکه نون دعواست. بازم قربون بزرگیت خدا،خسیس هم که شدی.بارونت رو واسه کی گذاشتی. . . . آی می خندن بهمون،نون خشکی هایی که کراوات می زنن. زن می گیرن  و چهچه می زنن. هیئت های محرمی که فقط واسه چشم چرونی های فارس های محلمونه. آخی،خلاصه بد رقمی داغونیم.هیچیش واسم مهم نیست. بذار فارسها تو هیئت های عزاداری(!) ناموس هم دیگه رو . . . .بذار نون خشکیه آهن بخره زیر فی از افغانی. بذار تا دنیات پره از این همه کثافت بارونت هم نیاد اما بی خیال بابایی ما. بازم شکرت به قول اون یاروها چیزها دانستم از غمزه ها. اما یادم بده که هیچم و اومدم که باشم،یادم بده . . . بی خیال هیچی یادم نمی آد. ………….صفر مطلق.

خوشا به حال لک لکا

خوشا به حال لک لکا

     خوشا به حال لک لکا که خوابشون « واو» نداره خوشا به حال لک لکا که عشقشون «قاف » نداره خوشا به حال لک لکا که مرگشون «گاف» ندارهخوشا به حال لک لکا که لک لک اند . . . .:حسن پناهی

اینجا ناموسمان قرآنمان بود،است،خواهد بود

اینجا ناموسمان قرآنمان بود،است،خواهد بود

  روزگاری زیبا،عشق هایی جاوید،تن هایی بی دست و دل هایی بی زمان.واین ها، همه چیزمان بود.مادرانی گریان،دست هایی لرزان ، سقفی از قرآن و کاسه هایی جاری از اشک های خواهر.مردهایی از خاک.دل ها همه باران شوق و لب ها همه بوسه گاه عشق.آدم هایی که با تن های بی سر و بی دست چیزی خلق کردند به نام ناموس،وطن،عشق.پوتینی خیس از هر چه تو خواهی و جانمازی همه از خاک.کسانی که یادمان دادند که چیزی داریم به اسم غیرت.کسانی که دست ها را چه زیبا بال کردند.و حالا من.منی که تنها می دانم چیزی است به نام گوگل و مرورگری به نام کروم.منی که چه راحت خلیج فارسم را می دزدند و می گویند شماها دزدید.منی که گمانم است که خمپاره ها همیشه آمدنشان را زوزه می کشند.منی که متمدن اینترنت گشته ام.اما افسوس که حتی یک نمازم را هم فرشتگانش نمی شمارند.منی که دینم را تنها در گوشه ی اتاق خلوتم جا گذاشته ام.یعنی من مسلمانم؟من برادرهایی داشتم همه نور.آنها گواه خلوص بودند.اما حال چه؟برادر همکارمان زیرآبی می رود تا شاید خانووووم رئیس تحسینش کند  وعجیب اینکه دلیلش این است که چرا ما کاغذ های بیت المال را مال خودمان نمی دانیم.دلیلش این است که چرا ما فکر می کنیم که کار مردم همان کار خودمان است.دلیلش این است که چرا ما بیشتر می دانیم.دلیلش این است که چرا ما باید مهندس باشیم و او آقای ر…دلیلش این است که چرا همه را خواهر و برادر میدانیم.دلیلش این است  …مائیم آیا وارثان آن همه شهید؟!!ایثار را چه خوب می بینیم.برای ماهی 270 هزار تومان ما حتی وجدانمان را از یاد می بریم.من خلوصم کجاست؟من که چیزی نمی دانم چه اصراریست این همه طبل را.من برادرهایی دارم که گمنام خوابیده اند و حتی تکه فلز هویتشان را هم ریا دانستند و حال ما داد بزنیم،ما زیرآب بزنیم،ما غیرت مردانه را به لبخند یک خانووووم مهندس بفروشیم که چه؟شکر که خالصانمان نیستند تا زجر ما  را هم . . .ماها بودنمان نیز ظلمیست در حق برادری داناتر.پس چرا ظالمان با وجدانی نباشیم؟!!!ما هزاران هزار کفن سه رنگ داشتیم.ما چرا سرخی پرچممان را زود از یاد می بریم.یعنی 270 هزار تومان ناموس و وطنمان شده.وای که چه ارزان فروشیم.

مدرسه ای با طعم مهر

تکرار هایی زیبا به قول شریعتی و همنشینی هایی از جنس خلوص. همه خوب یادمان مانده روزهای نخستین دبستان را،دلهره و دستهای کوچکی که چادر های مادرانمان را چسبیده بودند. آنجا مهر بود.ترس بود ستاره های سحر و گلوگاهی که گاهی می لرزید. و تازه فهمیدیم که زندگی چیزی دارد به پاکی آب و بابا نان آوریست شب های طولانی را. چراغ های نفتی و مشق هایی که گمانمان این بود که تنها بایست شب نوشته شوند. آن روز نمی دانستیم که روزی خواهد آمد که حسرت خور مهرهای کودکی باشیم. پاییز با مزه ی انار و خرمالو.شب های بخاری نفتی و پدرهای از جنس تکرار.تکرار چیزی به نام عشق. مرد های که در باران می آمدند،حرف هایی چون آسمان بی انتها. این همه تنها شاید یک روز کودکی هایمان بوده. و حال کار،کلمه ای به نام “مهندس”،زن،ازدواج،چیزی که مادر “عشق” صدایش می زند، آدم هایی قفل دار ذهن های پر فکر و تنها حسرت. آغاز پر مهر دبستان عشقتان را تبریک.

روزهای بی خاطره

روزهای بی خاطره

رمضان،عروج،محمد نمازی و مهندس های که می دانند کامپیوتر ها به برق وصل می شوند.فرهمند هایی گیگابایتی،آرشیوی از بهترین های هالیوود و دکتر هایی که چه زیبا تلفظ می شوند.جدال وجدان با تن،خربزه هایی که می لرزاند و دل هایی که گاهی سرد می شود، گاهی می خندد و گاهی هم پیامک می خواند.خود خوری و دنبال کسی بودن چون رومی،نامه های الیزا و حرف هایی که می بوساند  هر چه خاک وطن است را بر لب.و باز هم رمضان،صدای موذن.152،138 وحرف هایی مردانه شاید.مهندسک های فن آور. اینترنت 800 کیلویی و دانلود هایی بی هدف.اینجا ما کارآموز(!) هستیم.حسرت هایی که می بینی و حضوری سرشار از صداقت.پدر می دود و رضایت می خواهد.داداشی متواریست.و من بی لیاقت شده ام،باز هم و می گردم تمام میهمانانش را.تلفن های بی بوق . . . شهرام ناظری.مولانا.جهان بخش.من نمازم را می خواهم.من باز هم بوی شالیزار و هاوایی را با هم خواستم و تهی شدم از آدمیت.این روزها گاهی غروب ها را چشم ها چه مشتاق می شود.ولی افسوس.این روزها مادری پروانه شد.او تمام گفتن را آفرید.روزهای بی روزه.روزهای بی نام.روزهای بی خاطره.   پ.ن:همین که اول و آخر تو هستی،به محتاج تو محتاجی حرومه.

درس هایی برای زندگی


layout: post title: “درس هایی برای زندگی” date: 2008-08-27 امروز گفتم همش خودم اینجا رو منبر نباشم،واسه همین هم گفتم چند مطلب باحال  که از یه وبلاگ دیدم واستون بذارم. درس اول : یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند… یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم… منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من!… من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… پوووف! منشی ناپدید میشه… بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!… من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه… بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»  نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!    درس دوم: من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!  نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید    درس سوم: یه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نمیگرده و تا صبح پیداش نمیشه! صبح بر میگرده خونه و به شوهرش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مونث) بمونه. شوهر بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای زنش زنگ میزنه ولی هیچکدومشون حرف خانم خونه رو تایید نمیکنن یه شب آقای خونه تا صبح برنمیگرده خونه. صبح وقتی میاد به زنش میگه که دیشب مجبور شده خونهء یکی از دوستهای صمیمیش (مذکر) بمونه. خانم خونه بر میداره به ۲۰ تا از صمیمی ترین دوستهای شوهرش زنگ میزنه. ۱۵ تاشون تایید میکنن که آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! ۵ تای دیگه حتی میگن که آقا هنوزم خونهء اونا پیش اوناست!!   نتیجهء اخلاقی: یادتون باشه که مردها دوستهای بهتری هستند!   منبع:http://rahabandar.blogsky.com

Blue Flag

Blue Flag

Flying high, up in the sky, We’ll keep the blue flag flying high From Stamford Bridge to Wemb(er)ley We’ll keep the blue flag flying high (play sound file)

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی