چرا  این همه دیر آمدی؟چرا سوسوی آن همه فانوس را که بر تاریکی فاصله نشاندم ندیدی؟چرا هق هق گریه های تلخ مرا در هزاره هجران نشنیدی ! و هیچ فکر نکردی که شاید شبی نقاله شکسته ماه را با گردن خمیده خسته گی هایم اندازه کنند می آیی ؟
با رگبار بی قرار انگشتانت را بر دف ماه می نشانی و می روی. بی که بدانی دیری است که ما از یاد آسمان رفته ایم. چرا این همه دیر آمدی؟

متن از حسین میرزایی

تشنه گی
تشنه گان خفته خواب آب می بینند
کاسه ها ی  آب لبریز،کوزه هایی از عرق تب ریز
می توانستم اگر تا صبح بیداری کوزه ها را در نسیم سرد بگذارم
تشنه گی را می نشستم  با کلید صبوری اندر مشت