دلتنگی هام
دلتنگی هام
“دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره”. گاهی اونقدر دلم تنگ میشه که حتی دلیلش رو هم نمی دونم.دل تنگ چیزایی که دارم.دلتنگ خودم. دلتنگ یه “حس غریب”.دلتنگ نفس کشیدن.دلتنگ گریه های کودکانه.دلتنگ پدر کنار دستم. دلتنگ زارای پشت دیوار.دلتنگ سادگی.دلتنگ ماندن. دلتنگ خدا. . . من می مونم و یه دنیا نفهمی.یه دنیا پر از دفترها ی مشق.یه دنیایی خالی. آغار ابدیت. و پر میشم از حس نوشتن.یه چیزی مثل پرواز. اما نمی تونم “پرواز را به خاطر بسپارم”.پرنده تا خداست.پرنده شاید قاصدش است. و اون موقع ست که می خوام همه چیز رو بیارم،اما دلم تنگ است، طول میکشد. من می گردم همه جای دلم رو. و بعد دلم می سوزد، به حال خودم.به نفهمیم.به حال خودش. و من داد می زنم ،آی مردم من نیم کیلو وجود می خواهم!! خدا می خندد،من حسش می کنم.و من می ترسم.دست هایش را پس خواهم زد آیا؟ فکر و فکر و فکر.اینجا عقل ها را گویا اسید نیتریک پاشیده اند. و حس میکنی دوست داری.چه دلتنگی زیباییست! شب،کیل بیل، ماکروسافت ورد و آخر دنیا. و می گویی اینجا خدا می خندد،اینجا خدا می بوسد دلت را، ولی باید تنگ شده باشد. پس تا خدا می خندد. . . وای، خوابم می آد.هی، تا حالا از چشمهای یه مادر آب خوردی!!!! اصلا تا حالا باد رو بوییدی؟می دونی خیلی آشناست بوی دلت رو میده و شایدم خدا رو. یعنی فرق می کنن؟!! الان بازم” دل من حالش خوشه”.ولی نمی ترسم . . .