خوش آمدی محمد

لیاقتم را گم کرده ام،شاید توی جنگل های گیلان.شاید با “باز باران” با گریه. اختیارم شده خم شدن هایی که اگر فراموش شوند . . . خدا را شکر. صدای یار می آید.می گویندش بخوان.خود را، خدا را،انسانیت را،من را،من را،من را و باز هم من را. همیشه اینجا روی میز کامپیوترم نشسته و نگاهش،گویی می خواند.”باز باران با ترانه”. و من گاهی خسته از انتظار باران.اصلا خسته از انتظار.من و فراموشی. راستی چرا ما فکر می کنیم دنیا همان “زمین” ما است و آخر ندارد آن هم فقط به این دلیل

که گرد است. چشم های پروانه ی جنگل کارا هم گرد است(همان که عشق را بچه گانه در چوبین یادمان می داد). حاشیه چیست؟بودن؟ شهوت پرواز؟ سفره ی بی نان خانه ی ما؟ اصلا شاید خود ما؟ و محمد آمد.زیبا از هر چه که ما نداشتیم و من هنوز هم ندارم. و دوستانی که با شکم های پر از سوسیس مخصوص چه کودکانه “محمد” صدایش می کنن. آنها هم او را ساحره می گویند. باز دارد نگاهم می کند و سامی می خواند. راستی کمالی که با سیلی خوردن آید را چه سود. گاهی (مثل الان) چقدر دلم می سوزد به حال خودم. من هنوزم می گردم لیاقتم را،ستاره ی درخشان را، بوی خاک نم خورده را،محمد(ص) را، کودکی ام را،ماندنم را و احساسی را که نمی داند شبنم چه شور است. چه حس زشتیست حقارت و تن دادن به . . . و تنها “خوش آمدی محمد”.