گاهی آدم ها می خندند
گاهی آدم ها می خندند! به خودشان! به زندگی! به بره ای که یونجه می خورد! گاهی آدم ها می خندند! به پسرک خورده به خاک! به نگاه نیمه ی مهتاب! به طنز چاپلین! به مرگ هیتلر! به پول یارانه ها! به شهاب 3! به مادر های سالن انتظار بیمارستان نمازی! گاهی آدم ها می خندند! به عشق! به دهاتی سوخته در فقر! به دستمال عرق گیر یه پدر! به اینکه “فاطمه، فاطمه است”! به رنگارنگ هاتبرد! به منشی که در برگ های زرد روزنامه می خواهند! به حماقت حسین(ع) پسر علی(ع)! به وجود! و مرگ را چه ساده می پذیرند.با شهوتی پر از ماندن. و اینان (همان آدم های خندان) چه خوشبختند. آنها حتی پراید هم سوار میشن. آنها چه با فرهنگ تاپ و …. می پوشند.آن هم توی . . . .آدمهای خندان ایروبیک هم کار می کنند. درست مثل فاطمه (ع). آدم های خندان پیامک را چه مقدس(!!!) می پرستند. آدم های خندان از زندگی تنها تالیا و ایرانسلش را می پسندند. و باز گاهی می خندند! این بار به حماقت من! و می نازند.به رانندگی خودشان.به تناسب اندامشان.به خود فروشی اشان.به انسان(!)بودنشان. به سیرت زیبایشان! و هنوز هم می خندند! به لهجه ی مادر! به قیمت هایی که مجبوری قبول کنی. به الاغی که از خودشان بیشتر می فهمد. و سر سفره ی نهار.چه لبخند زیبایی می آفریند پدر.وای خدا پدر من هم خندید به التماسهایشان. به تعریف هایی که از دوشیزه های باکره اشان (!!!) می کنند.به کوچکی دنیای آدم های خندان. و من تنها خواهم گفت خدای را شکر. شکر، که زیاد نمی فهمم.شکر، که همیشه اینجایی. شکر،که دست های ساده ای داریم.