زندگی

روزهای زندگی میدوند و میروند.و من اینجایم…اینجایم تا بفهم بودنِ آبگیر کوچک خیال را.اما هستند دلهره هایی که فقط می آیند تا جوهر وجودمان را جلا دهند و من گاهی میترسم.میترسم چون ایمانش را ندارم شاید،من شک میکنم گاهی.همه را با ترازوی کوچک کم بینی ام میسنجم و این،بیراهه های کم طاقتی ام را می سازد.من شاکر شب های امیرحافظی ام.من یاد خواهم گرفت لذت نفسهای بی ریایی را.روزهای زندگی،همه سرشارند از امید.از اینکه من هستم و شاکرم.من میدوم و میدوم و میدوم.من لیاقتم به اندازه ی ایمانم به خود است.و باز فلسفه ی سنجش و زخم های بی طاقتی.

من و کوچه باغی پاییزی،من و حس لذتی که که هر روز داشتمش، من و دوستی به نام خدا، و گاهی چیزهایی هستند که به تردیدت وا میدارند،مثل نصیحت های آدم خوبه ی مسکنی،مثل چشمک های قوقی،مثل پا درد مادر،مثل صبحانه های آپاراتی،مثل قصه ی همیشگی نان.و باز من میدوم.رسیده ام،خوب میدانم.زندگی همین جاست.