بارانی!امشبم را می بارد.چون چشم ها ی خیس امیرحافظم.چون عصمت خنده اش.من اما…خاک.میزند امشب.نوای آرام بودنی را.بودن های زیر شیروانی.بوی کاه می دهد تنم.و خاک بر سر کفر گوی من.چون تن خشک تاکم. دلم میگیرد زارا.دلم از خود،از این شرشری که تنهایم می کند میگیرد.گاهی یادم میرود که چه معصوم نگاهم میکند چشم هایش.چه پاک می شویدم. زارا،گاهی یادم میرود شکرانه های مزرعه را.من چه بی هیچم!