من و خدا
من و خدا
اینکه اینجایم و دارم مینگارم باز از خود و از تو.اینکه روزها می آیند و باز این تکرار بایست و برو برای من و تو.و حالی که هیچ مپرسش جز ناسپاسی هایی که خود خوب میدانی کجاها را –ست.فرشته کوچولو با اون مسیر انحرافی برای مشعل شبانه اش و منی که هی هستم و هستم و هستم و هستم و…و تو، تویی که هر روزمان شکراب است.و باز استاپ.میروم و همه ی فریادم این شده که چقدر گمی تو!چقدر تاریکم من.عجب حکایتی است این بیست و یک سالگی.break را برایش ننوشته اند.و تویی که کنار گوش من هی وزوز موجودیت میخوانی و شکر و نعمت،اما تنگ چشمی هایم با آن پادگان لعنتی دارد همه چیزم را میگیرد.من تا یاد دارم قصه همین بوده!من بودم و تو و یه جای شلوغ.اونقدر شلوغ که نیافتن خر روزگارم را باز بهانه می کردم برای فرار،برای اینکه من قهرم ، من میروم و خواهم شد.موج هایت که یا می کوبند و یا کالسکه ی تایتانیک را یدک میکشند.و من خیلی وقت ها شک میکنم و گاهی هم،شکر.باز گمم،میان الفباهایی که حالا خیلی بیشتر از آن جواب مسخره به خانم معلم است.مردی که دیگر نمی شود صدایش زد و بی طاقتم چقدر من!!میروم تا فاضلاب شویی تا شجره ی طیبه!تا هرجایی که بوی نانی باشدش.من چه حقیرم اینروزها.پسربچه ای که خودشکن این روزهای من شده با آن صداقتی که فقط غبطه اش را می خورم.اینجا را هم آلوده می کنم با آن آبی آرامش،که بیشتر شرمسارم می کند تا آرام!گاهی حتی از نوشتن هم خجالت می کشم و شکر.شکر که این یکی را لااقل دارمش.و من و تو و آن مسواک لعنتی.باشد.کات.The machin restarting . . . پ.ن:(90/01/20) مترسک نمیداند چقدر خوش به حالش است!