آدامس چسبیده به پیاده رو

من مانده ام که کی جواب دردهای این سیاه خانه را باید تسویه کنم.همین جایی که پر است از ناله های بدهکاری.همین جا.همین جایی که همه اش شده دعواهای مسخره ی زندگی با ما.شده پا درد،شده سر درد.شده زنده گی.من مانده ام،میان خیلی چیزها مانده ام.یکی اش همین که کی میمیرم.پیش خودم فکر کرده ام فرار خوبی است مرگ.شاید دیگه میان آن قبر مزخرفتر از خود،صدایی جز آن دو گنده بک نباشد که هی میخان از نمازهات بپرسن،از غلط هایی که کردی.و باز من موندم و تعریف ها و صفاتی که از خدا میشه.من موندم شب اول قدر “جمیل” رو چجوری نشونت میدن.و خیلی وقتها اصلا دنباله این داستان ها را نمی گیرم.من فقط میخام آروم باشم.زندگی کنم.موندم کیان کار همین زارا.همین لبخندهایش،صبرهایش و هی نفرین می کنم خدا را،دین را و خیلی های دیگر را.همان خیلی هایی که باعث می شوند برای نان سر سفره همه چیز را توجیه کنی.همان خیلی هایی که نقش های زندگی امان را عوض کرده اند.همان هایی که اینجا را به سیاه نامه کشانده اند تا زندگی نامه.موندم یا مانده م،چا فرقی می کند.مانده ام میام همین روزهای خودم.شده ام آدامس چسبیده کف پیاده رو.

پی نوشت:- الانی که دارم این پست را میزنم،باران میخواهد زمین را از جا بکند.هی می آید و هی میرود.و من باز مانده ام که چرا من هنوز این وایرلسم قطع نشده است.- راسی اینجا هم دارد هفت ساله می شود. :)