تنهایی
تنهایی
چقدر دلم سنگین است امشب . انگار که آرامش درونم را کسی دزدانه برده باشد . چقدر همه چیز راحت از دست میرود . وقتهایی تمام دلخوشی آدم بوسهایست ، آغوشیست ، دستهاییست که سفت انگشتان تو را فشار دهند و تمام غم دلت را بچلاند. اسمش هر چه که باشد در باورم نیست که حقم باشد این همه بیمهری . چقدر همه چیز راحت پر میکشد . چه راحت آغوشی که ماهها به آن اخت بودم رفت .و چه خدای لجبازی . همه چیز را با هم ویران میکند . ریرا را میگیرد . ریرا را خودآزار میکند . به ریرا میگوید زریری که حقش است نامحرم است . و از آن سمت هم زندگی آرامِ کسی چون سمانه را طوفانی میکند . چه خدای بیرحمی . مانده ام به چه غلط کردم گفتن من از مابقی میگذرد ، می بخشد و رنج نمیدهد . مانده ام چقدر باید زاری کنم تا ریرا خودمراقبه نباشد . چقدر باید دعا کنم تا زندگی کسی چون سمانه را غبار نگیرد . چقدر گلایه کنم تا پاهای مادر کمتر درد بکشید ، تا پدر آرام تر باشد ، تا دلم آرام بگیرد . کمکم به نبودن ها و نشدن ها دارم عادت میکنم . و چه حس بدی .چقدر بد که آدم بی روح بشود .برود میان لاک خودش و از تنهایی لذت ببرد . چقدر از اینگونه آرامش بیزارم . و چه تناقضی . بیزاری و آرامی . خدایا کمکم کن . آرامشم ده .