آذر
آذر
سلام آذر. دلم برای بارانت تنگ شده . تنگ تر میشود وقتی که سپیدارهای شهر کنار خیابان عریان ، تن نمایی میکنند . میدانی آذر ، برخلاف نامت ، سرد هستی . من توقع ام از تو بیش از این داستان ها بود . گفتم زندگی را گرم در بغل میگیری و همه را رنگ های پاییزی هدیه میدهی . آی آذر ، میدانی اینروزهای دل ما کمی ابری ست . کمی بچگی دلم میخواهد . کمی نترسی . با دنای سفید تمام پل های گچی را گز کنم . آهای آذر ، تمام بودن را زیبا نقاشی کن. آذرنگ ، به زیبایی بوم کودکی های من . و این بار اشتباه نباش که بخواهند اصلاحت کنند . آی آذر پر رنگ . آذرین باش . و دعایم کن . دستهایی را خواهانم . میان کوچه های همرنگ تو . میان همان کوچه ی ناتمام .