سیاه قلم
سالها آغشته بود به ترس، به سکس، به ذهنی تنبین. تمام آن سالها دنیا را سیاه قلم زده بود. روی بومِ آبیِ روزگار فقط سیاه را قلم زده بود. پسرک گاهی به صدای عشوهای غش کرده بود. دلش رفته بود. گم شده بود. حتی میان مردادِ کودکیهایش، هنگامهی اذان ظهر، حتی کنار شالی و عطر گلهای بنفشِ شبدر، به گاه تنهاییهایش تمام جهانش را کابوسِ سیاهی گرفته بود. سالها دور شد. از وجودش پر کشید. پناه آورد به صدای دعاها. به سجاده و عشق. به قداست چهرهها. و آرام شده بود. اما باز به وقت صلات ظهر مُرداد بازی عشق و ایمانش را باخت.