دست های مرگ
این روزها چندان باب میل خودم نیستم. حالم خوش نیست. میان بیدار شدنهای گاهوبیگاه انگار نزدیکترین حالت را به مرگ داشته باشم. چنانکه پوچیِ مرموزی سراسر وجودم را گرفته باشد، که گویا سالهای سال زیستهام و به پیری منتظر،تا دستهای مرگ را بگیرم. این روزها گُم هستم. میان خودم و آنچه که دوست داشتم میبودم. چون کودکی که گوشهی چادر مادر را به هوای دیدن بادبادکی رها کرده باشد، من نیز به تماشای جهان ، خویشم را گم میبینم. دلم پاییز میخواهد. حتی بدون انار و خرمالو. اما باران باشد. بوی خاک نم خورده جان دوبارهام میدهد. امید را پیدا میکنم. امیدم را میخواهم.