گربه‌ی مادر کنار پیاده روی پارک نشسته بود و چهار توله ی چند هفته با ولع شیر میخوردند. آدم‌های پارک همان همیشگی ها بودند . درخت‌ها همان طراوت را داشتند و شهریور کم‌کم پاییز را صدا می‌زند. زندگی همیشه در هر رنجی، به همین زیبایی و روانی بوده اما این منم که خود را مرکز هستی دانسته و حتی عبور ابری از آسمانی دور را نیز نشانه میدانم. هر چیزی را خوب یا بد دیده و به رنجی بیخود خود را مجبور میکنم. اما دنیا همیشه همانی ست که بوده، زیبا و ساده و روان.