سید میران سرابی با چشم‌هایی به خون افتاده می‌دانست در اندرون زیرزمین خیس و تنگ و خفه‌ی شهوت، هر دم غرور و بی‌پروایی و منش و آبروی چندین ساله‌اش را چال می‌کند. او میدانست و باز دل به عشوه‌گری و شهوت‌دوستی همای‌بی‌سعادتش میداد. و وای به حال دل آهو.