همینکه با خودت دوست نباشی مرده ای
مگر مرگ چیز دوری است که اینگونه سایهی وحشتش در تاریکیِ روی دیوارِ انتهایِ حیاطِ بزرگِ خانهی پدر تا انتهای وجود من،خیال میپروراند!؟ همینکه با خودت دوست نباشی مردهای. همینکه چشم امیدت پیِ هوسهای گناهآلودِ تصرفِ آدمها باشد، مردهای. و اینگونهس که آدمی چقدر از خودش دور می شود. میان نجاستِ افکارش بوی متعفنِ تظاهر میدهد و روی بازگشت ندارد و نیز امید طهارت.