تا سپیده ی صبح بیخود درگیر وسواس و هوس بودم. سابقه نداشت تا ۴ صبح بیدار باشم. چقدر حس حقارت داشتم . مثل اینکه عمری رو باخته باشم. شرمسار خودم بوده و هستم . صبح به تلخی و کرختی بیدار شدم . اول از همه چیز رفتم سراغ سیستم . تمام آنچه که بهانه ی بیداری دیشبم شده بود رو پاک کردم. کل پارتیشینی که لینوکس روی اون نصب بود رو فرمت کردم و فضای خالی ۸۰ گیگ ایجاد شده رو به درایو C اضافه کردم. جدول بوت رو قبل از خروج از ویندوز ویرایش کردم. گراب اوبونتو رو پاک کردم و بعدش تمامی فایل های iso از تمامی لینوکس ها رو پاک کردم. چقدر بیخودی وقت گذاشتم پای اون همه نصب و کانفیگ و عیب یابی . و حالا بعد از تقریبا ۲ سال، حالم از کمال‌گرایی خودم بهم میخوره. تمام این دوسال رو باختم . و با سرزنش و سرکوفت برگشتم سر خونه ی نخست. بی فن، بی امید و بی اخلاق .