پاییز
پاییز
دلم برای پاییزم تنگ میشود. برای تنهاییهایش حوالی غروبها
پست بدون عنوان
مادر گفت که بخاطر آتیش گرفتن یه کپسول گاز توی گاراژ ضایعاتیش سوخته. الان بیمارستانه. زیاد حال خوشی نداره. دارم فکر میکنم که حتی زندگی و جهان هم به ستمدیده ، ستمگری بیشتری داره.
مرداد
هفت روز از مرداد گذشته است. صفحه موبایل تاریک و تم و لباسش را هم تاریکتر. حال خوبی دارم. مجتبی تماس گرفته. علی امیدها دارد. و دلم پر از بی امیدی ست.
هر کسی باید بداند که تمام جهانش خودش است
هر کسی باید بداند که تمام جهانش خودش است
آدم ها موجودات خاصی هستند. جز خاک گور چیزی نمیتونه طمع چشمهاشون رو سیر کنه. آدم ها وجود و شرافت خودشون رو به راحتی به داد و ستد میذارن. به قولی اگه بتونن تو رو میخرن و اگه نه، تو رو میفروشن. همیشه فکر میکردم هر چیزی میتونه ساختگی باشه و هر رفتاری هم میتونه ریاکارانه باشه جز عشق مادری . همیشه امیدم این بود که آخرین پناه هر دلی آغوش عاشقانه ی مادرشِ. یه مادر رو مامن بیکسیها تصور میکردم. خدا میدیدم و به گمانم لحظه ی مرگ هم دعای اون آروم تر میکرد جان دادن رو. اما چه حیف که زندگی ، گشنگی ، اعتیاد و شاید هم نژاد ، روی خیلی چیزا تاثیر میذاره. و حالا میدونم هر آدمی در تمام هستی فقط خودش رو داره و خودش .
و کپر سایه بان تابستانه ی ما
و کپر سایه بان تابستانه ی ما
بعضی چیزها را نمی شود انکار کرد. مثل طعم هندوانههایی که از مزرعه میچیدیم.در خنکای کپر چوبی مزرعه می نشستیم و گویی شیرینترین حس جهان میان تمام وجودمان جاری بود. تابستان پر بود از بوی گلهای ریز و بنفش شبدر،تنهایی،کتاب، آب قنات قدیمی روستا و زمین های شالی. اعتقاد دارم زندگی نقاشی ذهن آدمی ست و تابستان و کودکی و آن بوم زیبایی که همیشه در تصور است را الانم می شود با خود داشت. هنوز هم از گل های یاس زرد کنار بلوار می شود لذت برد. باغچهی کوچک ریحان و جعفری داشت. میان باغچه کپر چوبی زد و با زندگی عاشقانه تا کرد. امروز وسایل را آماده می کنم و فردا با دوستم میریم باغچه. تنهایی و سکوت باغچه کلی به دلم ذوق می آورد. دوستش دارم. مثل لینوکس عزیز، مثل موسقس ناب سنتی، مثل یوتیوب موزیک، مثل سوز دل علیرضا قربانی ،مثل پیاده روی های اول صبح . . .
به وقت دوباره زیستن
به وقت دوباره زیستن
صبح است. میانه ی پارک با برکت روی میز سیمانی پینگ پونگ نشسته و موسیقی بیکلام بر گوش سعی دارم تا زیباییهای بیشتری را از زندگی بچینم . خب تر روز چیزهایی هست که آدمی را کلافه کند. استارت دنا اذیت میکند، ساعت کاری تغییر کرده و لینوکس رو باز تغییر دادم. پسر از کلاس و آزمون خسته س و دستگاه خانهی پدر خوب کار نمیکند.اما مگر قرار است همهی جهان به ساز من باشد!!؟ و مگر میشود آدمی بیدغدغه باشد!؟ چهار اثر خانم شین را میخوانم. سعی میکنم مبارزه نکنم. سعی میکنم بپذیرم و بگذارم خیلی چیزها رو خدا درستشان کند.
خواسته های زندگی
درگیری من با پشه های گلدون همچنان ادامه داره. دارم سم های مختلف رو آزمایش میکنم. امروز ظهر از پسر خواستم تا بره و از ماشین پیچ گوشتی ۴ سو بیاره. رفته و آخرش فازمتر دوسو آورد. کمی دلم گرفت. درست یا اشتباه این حس بد رو نمی دونم. شاید من عجولم و فرصت کافی به هر کسی نمی دوم. اما دلگیر شدم که چرا با وجودی که خودم از همون آغاز زندگی مجبور به دونستن همه چیز بودم اما پسرم حتی ساده ترین اصول زندگی رو لنگ میزنه. میدونم تشخیص پیچ گوشتی چهارسو از دو سو اصل زندگی نیست اما به عنوان یه پدر از پسرم ناامید شدم.راستی همچنان در حال آزمودن انواع لینوکس ها بوده و اینروزا دیپین جان چینی رو نصب دارم. به شدت خوشگل و مرتبه. اما خب نقص هایی هم داره. هنوز زوده در موردش پست بزنم و نظر بدم. برم سراغ کلنجار رفتن با لینوکس. فعلا .
سکوت طلاست
دارم فایل صوتی چهار اثرِ فلورانس اسکاول شین رو گوش میدم. آرامش و امید خاصی به آدم میده. خدا رو شکر چندان از مسیر معرفی شده در کتاب دور نبودم.متن ساده و روان کتاب به دل آدم میشینه و کامل مشخصه که نویسنده دلسوزانه میخاد یه جورایی تجارب و آورده های خودش رو به مخاطب نیز بفهمونه.و چه جالب از سکوت گفته بود. به نظرم یکی از سخت ترین هنر هر انسانی حرف نزدن در قبال اتفاق هایی هست که بر خلاف میلش می افته . امروز توی جلسه ای که رئیس اداره گذاشته بود بازم تاب نیاوردم و انتقاد کردم. و نیک میدونم هیچ نقدی در هیچ جای این کشور هیچ نتیجه ای رو حاصل نمیشه جز اینکه فقط لجاجت بچه گانه ای با آدم پیدا میکنن. باید بیشتر صبوری رو یاد بگیرم. برای پشه های گلدون سم خریدم. خدا کنه جواب بده .برم سراغ سم سازی و سم پاشی.
همه چیز از آن خداست ، حتی خرداد
همه چیز از آن خداست ، حتی خرداد
ماشین رو بردیم کارواش. نزدیک غروب بود. گفتن نوبت شما نمیشه.بدون اینکه واکنش بدی به این نشدن نشون بدم خیلی آروم تا انتهای محوطه کارواش رفتم و دور زدم که برگردم. کارگر پیری که از اتباع افغان بود روبروم ایستاد و گفت خودم می شورمش. پسرم هم کنارم بود. روی صندلی جلو و کتاب قطور روضه الصفا در دست . تازه از کتابخونه برگشته بودیم. جلد دو کتاب رو با کد عضویت من گرفته بود. به سنش نمی خوره اینجور کتابا. کارگر پیر با مسئول کارواش واستاد چونه زدن و اجازه گرفت ماشین ما بمونه برای شست و شو. حین شستن خیلی باهام حرف زد. دو تا از پسرهاش سوئد و سوئیس بودن. کتاب رو که توی دست پسرم دید شروع کرد به تعریف از خانواده ش و پسراش. اینکه چقدر زجر کشیدن پسراش. اینکه با کارگری و شبانه درس خوندن و قاچاقی از مرز رد شدن تا کجای اروپا رفتن. و توی تمام حرفاش این رو تکرار میکردکه همه چیز متعلق به خداست. همه از آن خداست. حتی بچه هامون. و ما باید شکرگزار خدا باشیم که چنین امانتی های خوبی رو به ما سپرده. کلی برای پسرم دعا کرد.
دیدن گل های بابونه
و خدا همیشه جای درستی است. من باید بیدار باشم.