اتصال دامین

اتصال دامین

هر چی فکر میکنم نمی تونم از اینجا دل بکنم. به زودی دامین آی آر روی وبلاگ ست خواهد شد.  کمی قوانین nic تغییر کرده و سعی میکنم بتونم ثبت ناقص چند سال قبل رو کامل کنم.

و اردیبهشت عاشقانه می رقصد

و اردیبهشت عاشقانه می رقصد

حیاط خانه ی پدر بود و من و بهار نارنج و اردیبهشت . میانه ی سردرگمی بهارانه ، من می ماندم و فردایی که میان غبار کم پولی دیده نمی شد . سالها دویدم ، اندیشیدم و زندگی را با قلم عاشقی سبز کشیدم . حالا باز منم و حیاط پدر و اردیبهشت بی نظیرش . و شکر که هنوز پدرهست . مادر اجاق کنج حیاط را دارد . هنوز بوی چوب سوخته و خاک نم خورده می آید و تازگی ها بابونه و پونه را نیز میزبانیم .  گاهی می ایستم و تمام عرق هایی که ریختم را به احترام و ایستاده سلام میدهم . میان لباس سبزی که بر تن دارم . با بوی باروت و روغن خوشبوی سلاح . و من پر شدم از خدا .میانه ی این عمر ، ری‌رایم را یافته ام . و چشم هایش که نگارش اشعار من است . خدایا شکر .

من و بلاگ اسکای

من و بلاگ اسکای

سالهاست که اینجا می نویسم . همان روزهایی که مشتاقانه تا کافی نت های تُلِ پروست می رفتم . بعدتر ها با اینترنت دایال آپ اونم با خط های تلفن بی سیم ، اونم با مرورگری که مجبور بودم اجازه ندم عکس ها رو لود کنه تا بتونم اینجا رو باز کنم و بنویسم.چه شوقی داشتم . و البته هنوز اینجا رو من عاشقم . روزهای سخت و دلتنگی هام رو اینجا جار میزدم. آرامشم بود. و اونقدر آمیخته هستم باهاش که فکر کنم فقط مرگ منو ازش جدا میکنه. البته بماند که من با فرهنگی بزرگ شدم که بایست همیشه متعهد می بودم. من همچنان بعد از 17 سال بلاگ اسکای را عاشقانه مرور میکنم. به ری را هم گاهی وقتا همینا رو میگم. که زریر متعهدانه همیشه هیچ سلامی را بدرود نگفته . و بماند که چشم بادامی قلب ما بوی خدا میدهد.از آدم ها ناامیدم . و کم کم دارم دنبال کنج خلوت خودم میگردم. شاید همین بوده که الان اینجام . که باز خودم رو دوست دارم میان متن های وبلاگم بال دهم . که کمی با خودم تنهاتر عاشقی کنم. چه فروردین خنکی . خنکای بهار از میان پنجره ی نیمه باز سالن به  کف پاها و ساق های برهنه م بهار رو نشونه میکنن. و کاش همیشه دل آدمی بتونه ساکت باشه . خدایا ! دلم بی حرفی و صبوری میخاد . دلم ری را نابم رو میخاد . دلم زیستن ، بودن ، شدن . دلم عاشقانه مردن . دلم زیبا بودن . دلم همه رو با هم میخاد.

پست بدون عنوان

دیشب دیر خوابیدم . ساعت ها امسال ثابت سرجاشون مونده . این دستور دولت برای امساله و فکر کنم مجبور بشن که زمان شروع کار رو زودتر آغاز کنن. دراز کشیدم روی مبل روبروی تلویزیون ، کمی با ایمیل outlook ور رفتم و الان این ۱۰ دقیقه زمان رو گفتم اینجا بنویسم . چند روزی میشه که متوجه میشم یه چیزی که نباید باشه توی تصمیم گیری هام هست . از خودم ناراضی ام. اینکه زیاد حرف میزنم . اینکه میخام همه رو راهنما باشم و نجات بدم . اینکه زودی جوش میارم و چیزایی رو میگم که نباید . برگشتم و دیدم هنوز خیلی ناقصم . نمیتونم پذیرای چیزای کوچیک‌ باشم . پذیرای آزارهای طبیعی که توی هر آفرینش و هر زندگی بوده و هستش . دیشب یه قالی کوچیک گرفتیم .۹ متر بیشتر نیست . ببینم میانه ی سالن رو باغچه می‌کنه آیا. خدایا کمک کن ذهنم آرومتر شه. بیخودی همه چیز رو بزرگش میکنم .

پست بدون عنوان

به شکوفه‌ی بادام سوگند ، چشم‌های تو بادام‌ترند

پست بدون عنوان

ساده لوحی است آنچه میان دلم تاب میخورد . حماقتی‌ست بودنم. چه ابلهانه آدم ها را میپذیرم . چقدر این روزهای من بوی خیانت میدهد . پس رفیق کو؟!

به نیمه ی بهمن

به نیمه ی بهمن

دلم شوق پریدن از هیایوی خیال میخواهد، که هر صبح ذوق کنم از هم‌صحبتی با آفتاب ، که برقصم با طنازی نسیم ، که گفته‌ها گویم با آسمان ، که به خیالم منم و خدا و دنیایی که پر شده از عطر گندم‌زار و بوی شالی و طمع ترش انار و شرجی چمن‌زار و غروب های دلربای پاییز و تنهایی و تنهایی و تنهایی . دلم همیشه زلالی آب قنات پایین‌تر از دِه را می‌خواسته و هیچگاه نشد که به بودنم ببالم که خدایا منم زریرت ، همان که چون کوه سخت و چون هوای پاییز نرم ، همان که دلربا و تمام قد عاشق است ، همان که کوله‌پشتی زندگی را پر کرده از رُستنی های معطر ، بوی بابونه میدهد تنش و دستانش با نعنای کاشته شده در دامنه ی کوه آشناست . دلم خودم را میخواهد. آبی ، صاف ، جاری و خوشبو . خدایا دستگیری کن .

و دوباره پاییز

در حیاط کوچک ما در پاییز ، بهار عاشقانه میرقصد، خدا شاعر است ، کودکی جاریست، مهر ناتمام است ، آبان خواستگارِ آذر است ، سنگریزه با گنجشک دوست است ، قمری لانه دارد ، دیوارهایش آجر ، چشمها بینا و سعادت نزدیک است . خدایا شکر

من و خودم

من و خودم

خدایا میان نَفَسهای خودم گُمَم. خدایا تمام دلم شده آشیانه اش. و من بدونِ مستانه های  گنجشککم چه کنم؟!! به تمام غروبهای پُر آغازت قسم ! آرامشم ده. خودِ آفریدگاری ات را هدیه ام کن . خدایا تمام دلم را عشق کرده ای ، حال از تو میخواهم عاشقش کنی . به نور . به امید . به سکون . به سکوت. به ری را . به خودت .

پاییز مبارک

پاییز مبارک

با قدوم مبارکش پاییز آمد . با دو شکوفه ی سرخ بر تنِ انارِ نوپای باغچه‌ی کوچک‌امان . با لبِ سرخ‌ترِ ری‌رای عاشق‌پیشه . با عطر تمام نشدنی تنش میان خستگی های اداره . با خنکای عصرگاهی ،گویی که خدا میان گیسوان ری‌را قرآن را  فوت می‌کند . با بوی مدرسه و اضطرابِ سحری. با خاطره‌ی شیرینِ کوچه‌های قصردشت و آن دستهایی که مرا به عشق کشاند، مرا تا خدا برد. تا آغوش گرمِ متعهدانه اش برد. من چون فنچ سفید آزاد از قفس، از هر شاخه ی اناری به بوی درخت خرمالو پناه میبرم و آخرِ سر به میان سینه‌های یار پناهنده می شوم. با جوراب های رنگی‌اش ، با چشم‌های بادامی و لبخندی که خدا به سیرتِ الهه‌وارش کشیده.و خدایا شکر .

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی