چشم ها را باید شست
چشم ها را باید شست
زمان هایی آدمی دلش گُر می گیرد. انگاری قلب کوچک ات را گرفته اند در بر و هی یادش می آورند که باید بگیرد. انگاری زندگی نجواهای خائنانه را توی سرت داد می زند و توی کم گنجایش تنهایی خودت را تنگ تر در بر میگیری. زندگی رویش شبدر کنار جوی شالیزار است. با بوی چمن خیس که سال هاست از یاد برده ای. و چشم هایی که که کِز کرده تا ساق های زنانه را ببیند و غیرت ندانسته اش بجوشد و دلگیری بیشتری را هدیه آورد. و به قول سهراب آنها را باید شست.
صداقت بی فایده
صداقت بی فایده
در تمام زندگیم سعی کردم صاف باشم و صادق . تا جایی که میشه دروغ نگم . ریاکار نباشم و نارفیق نبودم .هر چیزی که ازم سوال میشه رو یاد میدم . و اصلا از اینکه مفید باشم لذت میبرم … اما کمکم دارم میبینم شیوهی رفتار من بیشتر نوعی حماقت محسوب میشه . خیلی ها سواستفاده میکنن و آدم های بیریشه شاخ میشن. از تمام این سال ها که اینجوری رفتار داشتم خجالت میکشم . شرمنده خودم میشم … توی این جامعهی مریض نباید راست گفت . چون در هر صورت دروغ میشنوید . دشمنی ها هم قدیمی شد. اینروزا هر روز روبروی تو می ایستن ، لبخند میزنن و سلام میکنن و گپ میزنن و پشت سرت زِرِ مفت.
پی نوشت :
- از امروز ( ۱۱ اردیبهشت ۹۹ ) سعی میکنم به اندازه نیاز هر فرد به وی اطلاعات بدم. - تصویر مربوط به بوته خاری است که دلش نمیاد وقت بهار از دلبری گل ها چیزی کم داشته باشه .
بهار نازیبا
بهار نازیبا
چند سالی میشه که بهارها با ما سر ناسازگاری داره. لجن میشه و حرامزاده گی درمیاره. انگاری خدای لعنتی تاوان تمام ناسزاهایی رو که شنیده رو با من باید تسویه کنه. بهار خرم شماها، با طبیعت سبز دوستداشتنی تون، شده عذاب بی خوابی های من .حسرت یه ساعت خواب راحت. آرزوی یه آسودگیِ کوچیکِ خیال و دلخوشی همین داشته ها… اینا رویاهایی اینروزای من هستن.
بهار زندگی افسردگی
در آستانه ۱۴ سالگی
در آستانه ۱۴ سالگی
۱۴ سال پیش میون کارگاه دانشگاه اینجا رو ثبت کردم . چه عاشقی ها که باهاش داشتم. چه ذوقها که براش داشتم . بارها عنوان عوض کردم . چند بار آدرس تغییر دادم . یه وقتایی از بلاگاسکای بریدم و قهر شدم باهاش…اما واقعیت اینه که یه بخشی بزرگی از عمر من اینجا نوشته شده . ۱۴ سال نفس کشیدن . شروع کردم به قالب عوض کردن براش، بعد از مدتی قالب ها رو خودم نوشتم ، کمکم از طراحی وب خوشم اومد و الان شغل حاضرم دقیقا بخاطر اینه که کدنویسی بلدم. خیلی چیزا رو مدیون اینجام .هر وقت دلم میگرفت اینجا شروع میکردم یه نوشتن. دیگه کم کم به میانسالی رسیدیم .ممنونم بلاگ اسکای.
ویلاگ بلاگاسکای خاطره تولد
اتاق کار من
اتاق کار من
اونقدری خسته م که نشستم پشت میز و هی استخاره میگیرم برای روشن کردن سیستم .پنجره پشت سر رو باز کردم. اردیبهشت شیراز با عطر بهار نارنج و صدای قمری هاش داره خودش رو جا میکنه میون دل بهار کرونایی . پشت اتاق کارم یه باغ قدیمی هستش . اینروزا زاغی های باغ مرتب سر و صدا میکنن. من هر دوشون رو هم دوست دارم . باغ انگاری روی کول سمت چپی من باشه. مثل همه جا سروها بلندتر هستن.وسط باغ یه خونه یه طبقه هست که خیلی کم میشه کسی رو ببینم . روبروی خونه گلهای همیشه بهار کاشتند و یه باغچه ی کوچک از سبزی. گل ها از پشت سپیدارهایی که حدس میزنم خیلی پیر باشند دیده میشه.آدم بدجور دلش زندگی توی اون خونه رو میخاد . سقف خونه کوتاه و نمای بیرون آجر سه گل هستش . آنتن تلویزیون شاخ گوزنی بلندی دارهو توی انبوه درختا به سخت میشه دیدش.یکی از خوشبختی های محل کارم این منظره جالبه که هر روز عاشقترش میشم.
صادق
صادق
صادق همیشه ساده بود.با چهره لاغر و سبزه.همیشه مسافر بود.از هر فکری،از هر توهمی…حرفهایش گاهی آنقدر بچه گانه بود که باورت نمیشد مثلا دارد نصیحتت میکند.زندگی را روی برگی کاهی با ته مداد پیدا شده کنار جدول خیابان کشیده بود!به همین سادگی.با همین تک رنگی.صادق گاهی وقت ها می لرزید.درست مثل من.گاهی وقت ها می ترسید حتی از غذای توی مهمانی،از رقص های باسنی،از لختی های بی حیایی.از همه اشان می ترسید.اما تا می توانست میرفت.آنقدرها که پاهای بلندش جان داشت.آنقدرها تا گشنگی های صحرا،ناهارهای تکه نانی و هزار کوفت و زهرمار دیگه را فراموش کند.تا قیمت مسیرهای اسنپ و نصب ویز را یادش رود.و درد آنجا بود که حین رفتنش گفت نگهش دار شاید به دردت بخور و تک برگ کُپِن سه نفره روستایی را بهم داد.یه کالابرگ روستایی.تمام.صادق رفت.با لباسی که به تن داشت و کیفی که یه بچه هم می تونست بلندش کنه.صادق رفت.ساده با چهره سبزه اش.
صادق فقر زجر خارج ایران اروپا کُپن
آدمی
آدمی
بیشتر وقتها میبینی که خیلی تنهایی… مثل امشبم. مثل هر شبم.
تنهایی
من و شناسنامه
من و شناسنامه
بالاخره چند روز قبل شناسنامه م رو عوض کردم.ظاهرش حسابی خراب شده بود که روم نمیشد به کسی نشون بدم.شبش رفتم خونه بابام اینا و از داستان شناسنامه گرفتن خودش گفت.اینکه چه زحمتی کشیدن و با چه بیچارگی تونستن هزینه های 70 تومنی رو جور کنن. سمانه یک ماهی هم خونه مون بود.داستان شناسنامه ی پدر یکی از مهیج ترین کوتاه نوشته هایی هست که تا الان شنیده.خیلی براش جالب بود و کمی هم زورش گرفته که ما چرا باید فامیلی ای به این باکلاسی داشته باشیم.دلمون براش تنگ میشه.
شناسنامه فامیلی پدر گردنه
مزرعه
مزرعه
از همان سالهای دبستان مزرعهی گندم درس بود.صفحاتش طولانی و میان تعطیلات مَلَسِ مدرسه حالگیری بود.مزرعهی گندم را که یاد میگرفتم بوی خاک تازه شخم خورده با تراکتورهای رومانی توی سرم بود.صدای کمباین و چَپَر و کاه.بوی ساقهی آفتاب سوختهی گندم میون خرداد گرمِ بیرحم.خرداد سوزان.خرداد بهمنهای تیز. چقدر تنهایی آدم لذتبخش است.تو باشی و آفتاب و خستگی و روزهای بلندتر از همیشهی بهار. بهار شیراز گرمتر از تابستانش است. و وای از خردادش. آن روزها هنوز به خیالم تمام جهان همان مزرعهی شخم خوردهی چند هکتاری بود. چقدر بیانتها بود.تا آخر تَرَکهای خشک دستهایم ادامه داشت.و چقدر ساده بودم. نه خیالبافی میدانستم و نه هوس. همه عشق بود. کاش همان روزها مرده بودم
زیارت
زیارت
از دیشب با خودم گفتم فردا قرارم رو کنسل میکنم و میرم زیارت.اول صبحی بانو گفت که دلش میخاد بریم زیارت.اولش جا خوردم اما چیزی بهش نگفتم.با بچه ها رفتیم.پسر از خطوط قرانی دیواره های شاهچراغ می پرسید.بازارها رو هم گشتیم.باید حیاط بارونی شاهچراغ رو ببینید و بازارهای نمناک شیراز را.بانو امروز انگشتر نقره برام گرفت.با عقیقی سبز و چهارگوش.با طرح طلب مدد از علی(ع).خیلی به دلم نشست و چه ذوقی میکرد بانو.چه بارونی بود.موهایم زیاد خیس نشد و برای پدر نیز پیراهن دو جیب رنگ محرم گرفتیم و یه کمربند.عصری دیدمش.حال پدر خوب بود.شکر.
بازار شاهچراغ باران زیارت