pause

pause

کاش می شد زندگی را pause کرد،خوب خوابید و باز play کنی. پ.ن:خیلی خستم.

خستگی زنده گی خواب

روزهای تکراری،تابستان عجیب

روزهای تکراری،تابستان عجیب

این روزهای حسابی ها گیجم.صبح با باران شروع می کنم.با بخاری استارت می زنم و شب زمان برگشت کولر ماشین روشنه.پسر شب ها کمی ناآرومی می کنه.با خودم قهرم.کمی اوضاع خارج از دسترسه. 

من باران تابستان کولر

زارا

زارا

زارا اینروزهایش سخت نفس گیر است و من بیشتر از او دلگیرم.دلم به حال صبوری اش می سوزد.دلم به حال نداشته ی خودم،به خواب های همیشه نگرانم،به گوش های همیشه پرم می سوزد.دلم کمی آرامش هوس دارد.اندکی بی خیالی هم چاشنی اش می کردم و آی نفس می کشیدم..خوابم می آید.شب خوش.

شب دلتنگی مرگ ناامیدی خسته گی

بهار

بهار

ز باغ ای باغبان ما را همی بوی بهار آید کلید باغ ما را ده که فردامان بکار آید

کلید باغ را فردا هزاران خواستار آید تو لختی صبر کن چندانکه قمری بر چنار آید

چو اندر با غ تو بلبل بدیدار بهار آید ترا مهمان ناخوانده بروزی صد هزار آید

کنون گر گلبنی را پنج شش گل در شمار آید چنان دانی که هر کس را همی زو بوی یار آید

بهر امسال پنداری همی خوشتر ز یار آید از این خوشتر شود فردا که خسرو از شکار آید

بدین شایستگی جشنی بدین بایستگی روزی ملک را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی

.: فرخی سیستانی

بهار نوروز عیدانه شکر

فاطیما

فاطیما

امشب تب داشت.من و زارا بردیمش بیمارستان.خدا رو شکر الان خونه ایم و او خوابیده.

فاطیما بیماری تب

پاکی های نوستالوژیک

پاکی های نوستالوژیک

من همیشه دوست داشتم برگردم به همان تابستان سال نخست راهنمایی.به همان آفتاب سوختگی.بولور های ورق مانند نمک را خوب یادم است.بعضی هایشان خیلی شفاف بودند،آنقدرها که آدم دلش می خواست هی نگاهش را بیندازد پشتش تا دنیا را یک ججور دیگر ببیند.اما افسوس تا صورت کودکانه ام را می بردم آن سو همه چیز مات میشد.زیادی رویشان حساب باز کرده بودم.آنقدرها که باید هنوز شفاف نبودند.به جایش دلم به خیال خودم صاف بود.همه ی دنیای من پاکی بچه گانه بود با یک تلویزیون سیاه و سفید که هر روز ساعت 1:30 تکرار فوتبال های لیگ جزیره را می گذاشت.همه ی بازیکن هایش را می شناختم.هی….چه روزهایی بود.دلم برای خودم تنگ شده است.یادمه سالی چندبار بیشتر ماشین سوار نمی شدیم.همه چیز لذت داشت.خب بعضی وقت هایش هم ترسو بودم.مثل همان روزی که حسن را توی آن زمین یونجه پسره تا حد مرگ زد و ما هم مثل بز فقط نگاه کردیم.یادش بخیر.زیاد کتاب می خواندم.شبهای زمستانش را بیشتر از همه دوست داشتم.یادمه یک چماق کوچک خوشگل داشتم.تمام نوار پیچش کرده بودم.قرمز.از دور جیغ میزد.دلت می خواست الکی یکی را هی بزنی و خر کیف شوی.اما حالا خدا را شکر چیزهایی هست که همیشه آرزویم بوده است.فاطیما.زارا و امیری.تازه ماشین کوچولو هم هست.اما بعضی وقت ها حس می کنم که ناسپاسی می کنم.حس می کنم دیروزم را کم کم دارم از یاد می برم.حس می کنم دارم کدر می شوم.دیگر دنبال بلور های شیشه ای نمکی نمی گردم.در عوضش ذهنم دارد کثیف می شود.صبرم دارد کم می شود.جوهره ام دارد ناخالصی می گیرد.و من این را ذوست ندارم.خدایا تو حفظم کن.

پاک آرزو زندگی کودکانه نوستالوژی

کفش هایش

کفش هایش

فاطیما کوچولوی من اولین کفش هایش را پوشید.راه رفتنش با آن کفش های قرمز دخترانه واقعا دیدن دارد.هر روز صدای بابا گفتن هایش دلنشین تر می شود.گاهی حسودی معصومیت کودکانه اش را می کنم.

فاطیما کفش دخترانه کودکانه

مصطفی

مصطفی

سلام مصطفی!نمیدانم اینجا را میخوانی یا اینکه من به امید ناامیدی هی دست و پا میزنم تا شاید برادری را باز داشته باشمش.اولین روزی که تو رو دیدم خوب یادمه.یادته از لرزها بهت گفتم.یادته بهت می گفتم از همه چیز میترسم!؟؟اونروزی هم که تو رو دیدم باز داشتم می لرزیدم.اصلا میخاستم بیخیال همه ی اون ۱۴ ساعت راهی بشم که اومدم و برگردم.و تو رو دیدم که با اون آرامش همیشه گی ت لبخند زدی و ازم خودکار خواستی.من بعدش رو یادم نمیاد تا اینکه دیدم با داداشی مثل تو و چندتای دیگه نشستیم و داریم ساندویچ میزنیم.میدونی برادر من!الان دیگه میدونم کمیتم کجا لنگ میزنه.میدونم چرا می لرزیدم.چرا می ترسیدم.از زندگی اینروزام خواستی بدونی.راستش از همه کس و همه چیز راضی ام جز خودم.از اینکه بی صبرم.اینکه کم نمازم.اینکه بی حرمتم.اینکه شعورم نشتی دارد.راستش رو بخای دلم برات تنگ شده.برا حرفات با اون لهجه ی بامزه ت.از خودم ناامیدم برادر.نمازهام دیگه ازم دارن فرار میکنن.دلگیرم.دلم برای خدا هم تنگ شده.تنهام.دعام کن.

تنهایی نماز امید زندگی

لالایی و گوش هایش

زارا داشت لالایی می خواند.و البته دارد.همین الانی که هی اینجا را مینویسم.و غافل از اینکه امیرحافظ خان دو انگشت اشاره را تا ته چپانده توی گوش های کوچکش تا نشنود.

شکاف اخلاقی

شکاف اخلاقی

خانم میم چشم و ابروش طاق بود. دختر فهمیده و تحصیل کرده ای بود و توی یک شرکت بزرگ کار می کرد. خانوم میم فقط یک مشکل کوچک داشت و همه ی عمر با  اضافه وزنش مشکل داشت. از وقتی که یادم میاد  خانوم میم همیشه رژیم داشت. انواع قرص های ضد اشتها و طب سوزنی و کمربند های لاغری را امتحان کرده بود، اما هیچ کدوم افاقه نمی کرد. برعکس هر کدوم از رژیم هاش که تمام می شد ظرف چند هفته چند کیلو هم به وزن سابقش اضافه می شد. این شده بود که کم کم خانم میم شکل یک دایره گردالی شده بود و  خوب مسلم است که از این وضع عذاب می کشید. راستش ما هیچ کدوم هیچ وقت خانم میم را در حال پرخوری ندیدیم. خودش معتقد بود که از اونهاست که آب هم می خورد چاق می شوند .ما هم سرمان را تکان می دادیم.تا اینکه اون شب اتفاق عجیبی افتاد. من و خانم میم با هم رفته بودیم ماموریت و  یک اطاق گرفتیم. شب برای شام رفتیم بیرون و غذای مفصلی خوردیم. حوالی ساعت 11 برگشتیم.کمی از این در و آن در گفتیم و چون راه زیادی اومده بودیم و به شدت خسته بودیم با شکمهای پر از پلو و جوجه کباب و نوشابه سرمان را گذاشتیم روی بالش و بیهوش شدیم. صبح بلند شدیم و رفتیم تسویه حساب کنیم. خدمه هتل  پرسید که ایا ما از یخچال  چیزی برداشتیم و خانوم میم کمی این پا آن پا کرد و گفت بله. من با تعجب نگاهش کردم، ما فرصتی برای این کار نداشتیم و قرارمان هم نبود که به آت و آشغال های توی بوفه  که همیشه دولا پهنا حساب می کنند دست بزنیم. خانوم میم دستپاچه گفت : دیشب قند خونم افتاد پایین مجبور شدم یک چیزی بخورم … وقتی خدمه هتل در یخچال را باز کرد توی یخچال تقریبا هیچ چیزی باقی نمانده بود.هر شش تا  شکلات مارس و کیت کت ها خورده شده بود ، دو بسته پسته هم همین طور، چپیپس نصفه مانده بود، دو تا کوکا کولا شیشه ای کوچک و دو تا فانتای قوطی هم خالی شده بود و همه ی اینها در فاصله ی 12 شب تا 6 صبح اتفاق افتاده بود.البته در نظر بگیرید که ما شام مفصلی هم خورده بودیم. تمام راه برگشت در سکوت گذشت. خانوم میم به من گفت که پول خوراکی ها را خودش حساب می کند و لازم نیست من انقدر بد عنقی کنم و رنجیده خاطر  رویش را برگرداند سمت پنجره. من البته  آدم خسیسی هستم ولی راستش در آن لحظه  به پول فکر نمی کردم.بیشتر به این فکر می کردم خانوم میم چطور همه ی این سالها همه ی ما و من جمله خودش را فریب داده است. مدام این صحنه پیش چشمم میامد که نصف شب در تاریکی کورمال کورمال رفته سر یخچال و همونجا نشسته روی زمین و هول هولکی و با ولع دونه دونه هر چیزی که میشه خورد رو خورده. نمی تونستم تصور کنم که آیا لذت هم برده یا نه. فکر هم نمی کنم گرسنه اش بوده ، چیزی که از همه بیشتر ترسناک بود این است که فکر می کنم این کار را در حالتی از خلسه کرده ، جوری که حتی خودش هم یادش نمی آید دقیقا چه اتفاقی افتاده . همونجور که  این کار را احتمالا هرشب می کند  و بعد فکر می کند که حتی آب هم می خورد چاق می شود. اما چرا خانوم میم این کار را با خودش می کرد؟ چرا روزها تلاش می کرد که لاغر شود و شبها هر چه رشته بود را پنبه می کرد؟ آیا خانوم میم دوست نداشت خوش اندام باشد؟ آیا  نمی دانست که اگر مثل  جارو برقی هر چه در یخچال هست راببلعد قد بشکه خواهد شد؟ آیا  با خودش سر لج داشت یا ما را مسخره کرده بود؟ من نمی دانم. فکر می کنم همه ی ما یک شکاف کوچک در ذهنمان داریم.این شکاف بین علم و عمل می افتد و باعث می شود که ما کارهایی را انجام بدهیم که نمی خواهیم انجام بدهیم. شبهای امتحان به جای درس خواندن وقت کشی کنیم ، سیگار بکشیم، وارد روابط نا درست و دردناک شویم  و به جای آب هویج عرق سگی بخوریم در حالیکه  می دانیم که مسلما آب هویج برای سلامتی ما مفید تر است.قضیه این نیست که ما نمی دانیم ، قضیه این نیست که ما نمی خواهیم ،انگار پایمان می لغزد و می افتیم توی شکاف. شاید این شکاف چرخشی است در شعور، یا  هیولایی که ما را بر علیه خودمان می شوراند ،شاید ناخود آگاه ماست یا نفس اماره، نمی دانم. آنقدر می دانم  که روان آدمی بسیار بسیار پیچیده تر از آن است که بتوان رو به خانم میم کرد و به سادگی گفت:» کمتر بخور، بیشتر ورزش کن ،مطمئنا وزن کم خواهی کرد».منبع: مقاله ای با عنوان این شکاف کوچک

شکاف اخلاقی اخلاق نفس خیانت اماره وجدان شخصیت هویت اصالت

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی