من،ممول و دخترمهربون
من،ممول و دخترمهربون
ممول!لقب و عنوان جدیدی است که فاطیما خانم بدان خوانده می شود.البته اینروزها.و بیشترش به خاطر آن کلاه دم دار قرمز زمستانی اش است و صد البته جثه ریز و کوچکش.اینروزها به محض باز شدن درب لپ تاپ روی قالی وسط اتاق ممول کوچولو می آید و دقیق مثل من دراز می کشد رو به صفحه ی مانیتور و با پاهایش هی بازی می کند و از من تشویق می خواهد.پس از قدری تحمل این ژست طاقتش تاب می شود و می افتد به جان این کیبورد ننه مرده ی من.روزهای خوبی است.خدا را شکر.
پی نوشت:- تصویر اضافه شد :)
ممول فاطیما
من و خودم
من و خودم
خیلی دلم میخاست الان این چیزهای همیشگی را هی اینجا نوشخوار نکنم.هی مثل زن های چند پاره از خودم از زندگی و از خیلی چیزها ننالم.خیلی دلم میخاست مردانه تر آپدیت وبلاگ بزنم.مردانه تر حرف زده باشم و مردانه تر زیسته باشم.خیلی دلم میخاست الان از قدم های نخستین فاطیما بنویسم.از ادا اطوارهای طوطی وارش،از دراز کشیدن های پشت لپ تاپش.دلم میخاست از پسرک چموش فحش گوی خودم بنویسم.بنویسم که استاد منکرات است.بنویسم که خیلی میفهمد.دلش مثل خودش بزرگ است.درد را خوب می تواند هجی کند و سعی میکند با آن لهجه ی کودکانه اش مرحمی باشد بر آن.دلم میخواست از مسواک،از نماز،از تمیزی سوکت های استریج،……از کدهای دوست داشتنیphp،از درامد حلال،از خوشبختی های کوچکم و از خیلی بیشتر های دیگر بگویم.همان خیلی هایی که زندگیم را می سازند.اما خراب شد.امشبم خراب شد.شب را که چیزیش نمیشود!!!بهتر است بگویم امشب باز خودم خراب شدم.خراب همه ی آن سفیدی هایی که گندیده اند.همان چیزهایی که هزار هزار هزار بار هی نوشته ام و هی نوشته ام و هی نوشته ام.کاش خسته بودم.ناامیدم.مثل کودکی که چادر مادرش بین دستهایش گم شده.ناامیدم.دعایم کنید.
زندگی امید باختن تکرار
اینجا لینوکس
و اینم اولین پست من با این سیستم عامل.
من و لینوکس
من و لینوکس
یکی از بچه های گل برام زحمت دانلود سه گیگ فایل iso لینوکس رو کشیدن و بنده هم در حال حاضر مشغول آماده سازی سیستم برای نصب dual لینوکس و ویندوز در کنار هم هستم.خیلی دوست دارم پست بعدی رو از لینوکس انتشار بدم.به هر حال سعی میکنم گزارشی از کل کار انجام شده توی یه پست براتون بذارم.راستی امروز به کل از خودمم و فوتبال این روزهام به هم خورد.من و پسر خاله امشب در حرکتی که به شدت از روی ضعف و باخت شدید صورت پذیرفته بود سالن مسابقه رو بدون حساب دونگ خود ترک نمودیم تا بسوزد فلان جای هر آنکس که نتواند دید.
لینوکس نصب لینوکس سالن فوتسال
سادگی هایم
سادگی هایم
دلم برای سادگی هایم تنگ شده!برای پاییز هایی که شب هایش شده بود ذوق زندگی برایم تا بنشینم کنار آن علاالدین نفتی و داستان های مادرم را هی به تکرار گوش کنم.یادش بخیر.آنروزها اتاق بزرگ خانه کاشی نبود.بیشتر شبیه حیاط خلوت خانه بود.یادمه آخرهای همان اتاق یک اجاق کوچک درست کرده بودیم.همیشه از خاکش بدم میامد.پر بود از پر و پشم و مو.اما دارهای قالی مادر شده بود فیلم آخر شب من.نمیدانم چه مرگی دارم که همان موقع ها هم کم خواب بودم.شعار همیشگی ام هم این بود که من بیشتر از شما زندگی می کنم.حیف که دیگر داستان های مادرم را نه من یادم است و نه خودش.و من دلم خیلی تنگ است.تنگ همان شب هایی که هی دلهره ی این را داشتم که قهرمان داستان های مادر چیزیش نشود.خوش به حالم بود.مادر پاهایش درد نداشت.کمتر دلهره و ترس داشت.پاییز آنروزهای من همه اش می رسید به خرمالو و انار.خیلی چیزها بود که نداشتم.یکی اش همین دورنگی های الانم،همین نفسهای محتاطانه ام.خسته ام.خوابم می آید…..
پاییز خواب خسته بچه پی
تولدانه
تولدانه
امروز فاطیمای من یکسال است که شده برکت سفره ی زندگی من و هی جور بودن ما چند نفر را میکشد.قمار عجیبی است زندگی!!اگر اعتمادت به او باشد از یک دست که بدهی از هزار دست خواهی گرفت.پ.ن:- خدایا شکر.
فاطیما تولد عصمت برکت روزی
همراه اول
همراه اول
یه رئیس باحال داریم که همیشه میگه:”بچه ها من امروز قول دادم فحش ندم” منم الان میخام همون جمله ی رییس رو تکرار کنم.اما مگه این همراه اول با اون بی ناموس بازی هاش میذاره آدم دهنش بسته باشه.سه تا دکل ایرانسل حلقه مون کردن اون وقت نزدیک دکل همراه اول 30 کیلومتر اونورتره!
پ.ن:
- هرکاری کردم نتونستم پیامک گوگل رو برا رجیستر شدن دریافت کنم.
همراه اول ایرانسل فحش
حیف نون
حیف نون
امروز برای اولین بار توی عمرم یکی بهم گفت حیف نون.مثل همه ی اون چیزایی که هی میچسبوندم بهم و هی من میدویدم تا ثابت کنم اون نیستم،این بار هم میدوم.اونقدر میدوم تا بهش بفهمونم حیف نون خودشه،باباشه،هفت جد و آبادشه.من باید بدوم.
حیف نون عزت نفس
پدر
پدر
همیشه همین حرف های تکراری بوده.همیشه.از همون اولای همه چیز.همیشه همین ترس از مردنت.اینکه دست تو تنگه.تنگ بودن دست تو رو الان همه فهمیدن.عزت نفست کجا رفت پس مرد؟لای همان کفش های آباده ای که توی اون دبیرستان ابوذر بالشت خوابت بود؟همیشه داشتنت سخت بود و گاهی نبودنت حتی آرزو.حیف.هر چه بزرگ شدیم تو کوچکتر شدی.خسته م.
خسته روزنوشت ترس مرگ
حرف هایم
حرف هایم
همه ی درس امروز من این باشد که یاد داشته باشم اصراف نکنم.سرانه ی مصرف خنده هایم،حرف هایم و نگاه هایم را بدانم.
پ.ن:- خدایا یارم باش تا محتاج جز تویی نباشم و کنارم باش تا ترسوی کوته دیده گی هایم نباشم.- خدایا نفس بی عزت،بی تن بودنش بهتر است.به تو توکل می کنم.
اصراف نگاه خویشتن داری ترس توکل عزت نفس