می شوم هیچ
زندگی است دیگر. دیشب کنار آن دیوار نظامی حرف های طعنه دار هیچوقت از یادم نمیروند. روزهایی در زندگی آدم ها است که فقط باید نشست کناری و هی تماشا کرد.مثل تایم نگهدارهای اتوبوس های شهرداری.این روزها فقط باید دید و شنید و هیچ شد.همان هیچی که تمام من شده این روزها. آنقدر باید بنشینی و تماشا کنی تا حیای تمام زندگی یکدفعه ای بریزد وسط دلت.تا خوب بفهمی مثل این بازاری ها فی شخصیتت را چند می گذارند.آنوقت است که میبینی خیلی تنهایی. پی نوشت:- خدایا صبرم ده.صبرم ده.صبرم ده.
جایی همین حوالی
جایی همین حوالی
زندگی را باید ساخت !جایی همین حوالی درس هایی است که باید خوب از بر شد.خوب فهمید.چیزهایی که نباید ترس را با آن بهم زد. همین حوالی باید خوب هوایی شد.باید رقصید.باید دوید. این فکرهایی که دارد می آید… . این فکرها را باید ریخت توی همان سطل پسر.
روزهای زندگی پسرهایم
آرامش تابستانی
آرامش تابستانی
خیلی خیلی آروم،گرم،با برکت.فقط مردش رو کم داره.
آرامش تابستان گرما گندم زار
زنذگی های ما
زنذگی های ما
خب این خیلی خوبه که درست مثل یه مرد دستت رو بذاری روی پات و بدون هیچ فکری آبمیوه ت رو بخوری. این خیلی خوبه پسر که همیشه اونی باشی که خودت دلت میخاد.نه اینکه من یا هر کس دیگه ای میخام.اما اشتباه نکن.زمانی این خاستن(خواستن) تو میتونه زیبایی رو بنویسه که من ِ پدر خاستن رو یادت داده باشم.شدن رو یادت داده باشم.
من خودم دارم یاد می گیرم.اصلا آدما باید همیشه یاد بگیرن.
امیرانه زندگانه
یا خدا
مروز یه متن کامل در مورد یه خواننده ی غربی توی یکی از همین وبلاگ ها می خوندم.طرف اونقد حالات روحیش و ارتباطش با اون خواننده رو وصف کرده بود که فکر می کردی دستت انداخته.اما نه.واقعا همه چیز رو از ته دلش گفته بود.می دونین،من خیلی خجالت کشیدم.از خودم.از اینکه یه نفر از یه خواننده یه بت و خدا می سازه و من همین هایی رو که دارم هی خراب می کنم و خراب. خب شاید بشه بهش گفت یه تلنگر.اینکه خدایی رو که اینقد کنارمه هی یادم میره. من معذرت. سلام خدا ؛)
نمیریم
نمیریم
سلام پسر. الان چند روزی میشه که واکسن ۱۸ ماهگی ات رو زدی.افتاده بودی.مثل کسی که هی نگران چیزی باشه افتاده بودی و هی نق می زدی. خوب یاد گرفتی که چرتکه ی خیلی چیزها رو لازم نیست بندازی. من امشب قدم های لنگانت رو خوب شمردم. همه چیز فقط تکرار چند اصل اولیه است. اینکه خودت هیچ وقت نمیری. همین. پس زندگی.
وبلاگ نویسی
وبلاگ نویسی
وبلاگ نویسی بعضی وقتا هم میشه که از بیکاری نباشه.میشه که از پر دردی باشه.از عقده ای بودن باشه.از کوچیک شدن باشه.از ذلت باشه.
صبر
صبر
برای خیلی چیزها فقط کافی صبور باشم.این جوهره و ذاتی که هی ما آدم ها داریم دادش را میزنیم،فکرش را میکنیم،ذوقش را داریم،همه فقط کمی چاشنی واقیعت می خواهد تا همه ی خودش را بیاورد و یک جا خالی کند توی پیاده رو.آنوقت است که می فهمیم چه گندابی شده درونمان.
من و قدم هایم
حالا دیگر خوب می دانم که این من نیستم که هی باید سعی بکند.خیلی ساده است.مثل همین gedit لینوکس.کافی است زبان سیستم را فارسی بذاری.همین. من فقط باید اعتماد کنم و بروم.مابقی با اوست. خیلی چیزهاست که نمی دانم.خب زیاد هم مهم نیست.من نیامده ام که همه چیزدان بشوم که.اما آنچه که می دانم باید لذت بخش باشد و زندگی آفرین. دانستن های من باید به یک درد این بودن بخورد.یه جایی را جور کند.یک اتفاقی بیفتد.حالا این اتفاق خوب می شود یا بد را اوست که می سازد.به همان رنگی که من ایمان دارم.
پی نوشت:
- خداوندا ممنون برای راهی که روشنم می کند.ممنون برای این زندگی.من قدم هایم را برداشته ام اما خیلی چیزها را تو باید بسازی.من فقط می روم.
- :)
آبی
آبی
اینکه کجا را چه رنگی بزنم،مسئله است.آبی.آبیِ امید و زندگی.کمی باید آنسوتر را بنگرم.همین :) منبع تصویر: امید از Bandar Raffah پی نوشت:- خداوندا برای همه ی آنچه که اکنون هستم سپاست می گویم.- برای دانلود تصویر در اندازه ی دسکتاپ تصویر بالا اینجا را کلیک کنید.