فکر کردن به خداحافظی

دارم با خودم کلنجار میرم. کلی فکر کردم. حس بدی نسبت به خودم دارم. گویا زنگ تفریح مابقی هستم حتی ری‌را. دارم به خودم میگم اگه امروز نیومد دیگه بذارم بره. فکر کردن به اینکه از دور بی‌خودی دو نفر فقط برای هم دست بلند کنن حالم رو هر روز بدتر می کنه. سراسر ذهنم پر میشه  از این اندیشه که آهای پسر نکنه سالها سواری بردن ازت. هی با خودم درگیر میشم. حس خیلی خیلی بدی دارم. بین اینکه بگم خداحافظ یا برم سراغ انتقام‌جویی موندم. اونقدر دور شدن آدم ها که میدونم اینجا رو اصلا کسی نمی خونه. اینجا منم و دل خودم ‌. مگه نه ری‌را!؟ ساعت ۵ امروز خیلی چیزها رو روشن میکنه

رکورد بیشترین پست توی بلاگ اسکای

رکورد بیشترین پست توی بلاگ اسکای

این بیست و هشتمین پستی هست که از زمان ایجاد وبلاگ توی یک ماه انتشار  کردم. از سال ٨۵. از فروردین ٨۵ توی کارگاه کامپیوتر دانشگاه. نوشتن آرومم میکنه. وقتی تنهایی و مونس زیستنت  خودته و خودت،  پس آدمی باید پناهی داشته باشه برای تاب آوردن. هر چی جلوتر میرم متوجه میشم خانواده ای در کار نیست. معشوقی نیست. همکاری نیست. یاوری نیست. فقط مرگ در سایه نشسته ت به ما می‌نگرد. باید تنهایی  رو بیشتر تمرین کنم.

روز ٧

روز ٧

کف پاهام داغِ. دیروز بعد از اون همه اذیت حسابی ناراحت شدم از اینکه اونجوری که میخاستم کار پیش نرفت. آخه مگه خوندن یه پیامک روی گوشی ساده چقدر میتونه سخت باشه!؟  از دیروز حتی حوصله ی حرف زدن درست و حسابی با زارا  رو هم ندارم. امروز میرم اداره. باید آمار ماهیانه رو تحویل بدم. از طرفی باید مدارک خواهر رو هم به بهزیستی برسونم. حس خوبی ندارم راستش. سَرَم کمی سنگینی داره. تهِ وجودم پر شده ا  ناامیدی و یأس . حتی حس میکنم ری‌‌را توی این مدت سال‌های سال، ازم دورتر ‌شده. دیگه به هیچ چیز امیدی ندارم. باید خودم رو بیشتر پیدا کنم. جز خودم کسی برام نمونده.

روز ۶

روز ۶

شش  روزی میشه که مسافرم . از خودم به ناکجا . بایستی فراموش‌کار نباشم. باید بدونم که توی این چهل سال زندگی سراسر ناتوانی بودم. دوست ندارم راه‌های پیشین رو باز بسنجم. خواب های نامنظم و‌ نامربوط میبینم. دلم یه زریر پر از شوق ، امید و تلاش میخاد .

پست بدون عنوان

اجاره‌ی مغازه رو دیروز تمدید کردم. نخواستم بهزادی زیاد اذیت بشه. فقط ۵۰۰ بیشترش کردم. ولی خوب میدونم کسایی که من مستاجرشون هستم این چیزا چندان براشون مهم نیست. مهرداد دیروز بیضا بود . خواستم شاهد تنظیم قرارداد باشه. مثل همیشه سخت میگیره بذار روز دیگه ای که منم باشم. همیشه همه چیز رو بیخودی سخت و دور از دسترس میبینیم. قرارداد رو توی خون تنظیم و چاپ کردم و با علی رفتیم و کار انجام شد . امروز باید با خواهر و پدر چندین اداره برم. برا انجام استعلام های بهزیستی .

پست بدون عنوان

علی گفت مجتبی پیام داده و گفته داره کارا رو انجام میده. گفتم اینا همه‌ش بازیه. بعید میدونم اتفاق مثبتی برامون بیفته. گفتم اینا فقط بذر شک و هَوَس و امیدِ واهی رو توی ذهنمون میکاره و از مسیر اصلی عقب میمونیم . قبول داشت حرفام رو . میخایم خیال‌پرداز نباشیم.

پست بدون عنوان

کل کارای هاجر رو از صبح انجام دادیم و فقط باید پیامک تایید برای استعلام دَهَک رو بهمون میدادن. شکوفه نتونست گوشی ساده‌ی مادرِ بیسوادِ منو باز کنه و کد رو بده. بدون استعلام دهک پرونده ی هاجر رو الکی زدیم ثبت. مابقی‌ ش شانسیه.تمام خستگی تنم دوچندان شد.چرا هیچ‌وقت هیچ‌کس جز خودم نمی تونه به دادم برسه.

روز ۵

دیشب خواب دیدم دارم میمیرم. خواب دیدم وقت مرگم سَرَم رو گذاشتم روی زانوی مادر و دارم اشهد خودم رو میخونم. خواهر هم بالای سرم بود. پدر کمی دورتر و نامادری هم بود. گویی زیاد نگران رفتنم نبودن. تلویزیون روشن بود و روی صفحه ش درشت داشت اشهد گفتن رو آموزش میداد . حس مبهمی بود. برا خودم بیشتر بازی بود . نَمُردم. بعدتر بلند شدم. یهویی انگاری داشتم کارای اداره رو انجام میدادم. دنبال مرخصی ساعتی بودم. خوب نخوابیدم و کمی حس بدی دارم.ولی خدا رو شکر که اینجام. پیش وبلاگ دوست‌داشتنی خودم که هر وقت دلم گرفته میتونم بنویسم . امروز روز خوبی میشه. همه ی روزا خوبن. حتی روز مرگ آدمی . مگه میشه تقدیر و تغییر داد. پذیرش لذت‌مند‌ترن نعمت خداست. خدایا امروز خبرهای خوبی از علی و مجتبی بهم برسون.

بهزیستی

از بهزیستی زنگ زدن برای هاجر. دو تا فرم بلند بالا دادن که باید از هزار جا استعلام بگیرم . فردا اداره نمی‌رسم. و امیدوارم فردا و توی یه روز بتونم تمومش کنم. مادر گفته که عصری باید بریم برای مراسم ختم اون بنده ی خدا که خودش رو کشته . از همه چیز خسته شدمکاش توی زندگی کسی جز خودم رو نداشتم

روز ۴

روز ۴

حال خوبی دارم. امیدوارم به آینده . صبحی فری‌کنفرانس بودم. دارم کم‌کم ازش لذت میبرم. و باید یادم باشه تنهایی هیچ‌وقت کاری پیش نمیره. و از سمتی باید بپذیرم که همیشه از تنهایی های خودم میترسیدم.سعی میکنم یاد بگیرم زندگی چیزی بیش از این روزمرگی‌های روزانه برای سیر کردن شکم هست. و خدایا همه چیز رو به خودت میسپارم.

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی