امیدهای این روزهای علی

امیدهای این روزهای علی

علی پیام داد. از مجتبی پرسید . از اینکه من فردا کجام . روزهای سردی شده براش، اما دلم گرمه. میدونم شدنیِ این کار . میدونم میشه . خدایا حواست به تمام امیدی که علی بهت بسته باشه.

پست بدون عنوان

مادرش فوت شده بود. کلی گریه کرد.پشت میزش نشست و گریه کرد. وقتی گفتم مادرم رفیقم هست بیشتر غم دلش رو چسبید. بیشتر گریه کرد. سالهاست که آبجی صداش میکنم. همکار ماست. توی یه سازمان دیگه البته. وقتی از کارم برم دلم براش تنگ میشه. منم از مادرم گفتم. از صبوری و فقر و تمام صداقتش. حوالی ظهر زنگ زدم به مادر. گفت شب رو خوب خوابیده و الان خیلی بهتره. چقدر از این تماس ذوق کرد.

پدر

پدر

دیروز زنگ زده بود به زارا و احوال منو می پرسید. شاید پول لازم داشته باشه. دلم براش می سوزه. تمام تلاشم رو بستم که روزای خیلی بهتری براش هدیه بیارم. از خدا میخام عمرم و عمرش قد بده. دلم نمیخاد فرداها آه و افسوس دچار اندیشیدن هام بشه.پدر مخصوصا توی این سالهای آخری خیلی هوای منو داره که حرفی نزنه که باعث آزارم بشه. هیچوقت خواسته هاش رو نمیگه. کلی مراعات میکنه. توی خانواده کم خواسته ترین هست.

روز 3

روز 3

صبح جمعه ای با زارا رفتیم برا صبحانه. امروز تولد دخترک شیطون ماست. از پاساژ کازرونیان براش ست ورزشی گرفتیم و توپ والیبالش رو هم قرار شده یکشنبه ببرم برای تعمیر والف. ملودیفای رو امروز موقت کنار گذاشتم و دارم ساندکلود رو پلی می کنم. حسم بد نیست.دارم کارای اداره رو جمع میکنم. شاید آماده رفتم شم. به آینده خوش بین هستم.

تولد دختر

تولد دختر

تولد دختر بود. گفتیم بیرون باشه. خودمونی تر . این پست رو  همزمانی که منتظرم سرم تموم شه دارم میذارم.

باگ بلاگ‌اسکای

توی پست قبلی عکس گذاشتم . وقتی عکس لود میشه توی ادیتور بلاگ‌اسکای، دیگه نه عکس رو میشه خود بدید و نه متن ها . یه صفحه ی سفیده. میدونم اینجا به هیچ‌جای مدیرای بلاک‌اسکای هم نیست. یه سامانه رو چند ده سال قبل طراحی کردن، بعدش امکان کدنویسی و ویرایش قالب رو هم برداشتن و یه محیط خشک و ایزوله رو تحویل کاربر دادن. حتی گزینه اکسپورت هم ندارن تا بشه از این خراب شده فرار کرد. حوصله م بشه آروم آروم شاید تک‌تک پست ها رو انتقال بدم روی یه سرویس دیگه . اما میدونم حوصله م نمیشه .

باز توی مطب دکترها

درمانگاهیم. این سری مادر مریض شده. فشارش خوب بود. یه سِرُم و چندتا آمپول و قرص پروپرانول داد. توی سالن منتظرم سِرُمش تموم شه. دختر قربان خودکشی کرده. هر وقت کسی میمیره اینم می‌افته. هر وقت کسی میمیره منِ بدبخت آویزون درمانگاه دکتر میشم. هنوز دفترچه‌هاشون نیومده. کی این داستان‌ها تموم میشن !؟

روز ۲

روز ۲

با علی قولنامه ‌ی اجاره با مستاجر جدید نوشتیم. روحیه ش بهتر شده بود. زندگی همه چیز رو وارونه میپذیره. قبول داشته باشی که درست شده ، پذیرفته باشی که رسیدی و ازش لذت ببری ، اون موقع س که تمام خیر و داشته ی جهان هدیه‌ت میشه. با دوست خوبم لینوکس این روزا فیلم میبینم. توی کار اختیارات بیشتری دارم و تصمیم گرفتم همه چیز رو جمع کنم. به نظرم وقتش رسیده که تمام این سال‌ها رو به یه جایی برسونم و برم برای استراحت . شاید استراحت نباشه اما حس میکنم دینم رو به کارم ادا کردم. دلم برای آدم هایی که هر روز میدیدم تنگ میشه . خیلی چیزا از این کار آموختم . اما همیشه خدا هست .

بی‌برگ که باشی دیگر پاییز نیستی

بی‌برگ که باشی دیگر پاییز نیستی

هر صبح رفته‌گر پارک با جاروی بلند نارنجی پلاستکی می‌آید. انگاری به او گفته‌اند که نارنجی فقط می‌تواند لباس و جاروی تو باشد. سعی می‌کند از هیچ برگی نگذرد. همه رو بروفد و اخرش میان پلاستیک مشکی پر کند و ببرد. خب درخت بی فصل ، فصل بی پاییز و پاییز بی‌برگ کجایش زیباست !!!!چه تمیزی مصنوعیِ حال بهم‌زنی می‌شود .

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی