من و ماشین سرتراشی
من و ماشین سرتراشی
یادش بخیر. یه معلم عربی توی محل بود که عصرای جمعهها با التماس ما بچهها راضی میشد سلمانی یا همون آرایشگاه ماها باشه.هیچوقت اون ماشین سرتراشی آلمانی دستی رو از یاد نخواهیم برد.بیمروت اونقدر سرمون رو فشار میداد که انگاری تمام آبا و اجدادش رو کشته باشیم.ماشین سر تراشی آلمانی انگار میخواست تاوان تمام کشتههای جنگ جهانیاش را از کلهی تاس ماها بگیره. چه گیرهایی که موهای بیچاره بین دوندونههاش نمیکرد و چه اشکهای بی صدایی که از چشمهای بیگناهمون در نمیاومد.و بدبختی این بود که ما و تموم هم سن و سالهای من اعتراض رو بلد نبودیم. اصلا نمیدونستیم که میتونیم بگیم آقای فکوری ! جان مادرت مغز سرمون داره از گوشهامون میزنه بیرون.شایدم یادش نخیر. ماشین سر تراشی آلمانی کابوس عصرهای جمعهامان بود و امشب وقتی پسرک داره آرایش میکنه چشمم میخوره به دکور جالب آرایشگاه دوستم.من و ماشین سرتراشی دستی.من و تموم ترسهای بچهگی.من و یه عالمه سادگی بچهگانه.و خدا را شکر.ممنون برا تمام داشتههایم.
کودکی ماشین موزر آلمانی فکوری آرایش آرایشگاه کابوس فقر سرتراشی
نوروز مبارک
نوروز مبارک
نوروز 97 مبارک
نوروز عید هفت سین
نیمکت
نیمکت
گفتم این ‘دین’ لعنتی رو با همهی اسمهایی که صداش میزنن بذارم پای همون نیمکتی که فقط تنهایی ازش میباره.
دین تنهایی نیمکت چوبی حرف دل
پسرک و مورچه هایش
پسرک و مورچه هایش
بچه که بودم با مادرم میرفتم. هم پدر و هم مادرم دامداری میکردند. چوپانی میکردند.بچه که بودم منم آویزان صحراگردیهای مادر بودم. همیشهی خدا، من بودم و مادر و به قولی دیگر هیچ.سرگرمی من شده بود بازی با تمام آنچه که میدیدم. سرگرمی من شده بود تماشای مسیرهای مورچهای و خیلی که بیکار بودم اگر، دست به کار طراحی و راهسازی میشدم.مادر برای همهاشان اسم داشت. برای تمام انواع مورچههایی که میدیدم. آرامترینها را پیاده مینامید. و من عاشق آرامش مورچههای پیادهام بودم. همه چیزشان آرام بود. ..و بعد از همهی اون سالها، حالا پسرکم شده معمار جادههای مورچهای. و چه علاقهای هم دارد.دلم برای کودکیهایم تنگ میشود گاهی.چقدر زود بزرگ میشویم !! پینوشت:- تصویر مربوط به گذر مورچههاست که پسرک با ذوق هنری خودش :) با اصرار و ساخت پل براشون ایجاد کرده.
پسر مورچه بچهگی
من،تو و زندگی
من،تو و زندگی
قصهی هموارهی من و تو و زندگی است #زارا.تو همیشه دوستداشتنی بودی و اینروزها بیشتر.من و زندگی دعوای همیشهگیامان را داریم. لجبازیهای کودکانهی من و قرارهای زندگی بعد از تعطیلی مدرسه پشت دیوار قسط و چک و وام.و چقدر زیبا و صبورانه نگاهمان میکنی تو.روزت مبارک.دوستتان داریم #بانو. پینوشت:-خودت خوب میدانی زارا ما اعتقادی به اسمهایی که ساپورتپوشها روی روزهای زندگی میگذارند نداریم. آخر، حیف است تمام انسانیت و زندگی را جا بدهیم میان یک کلمه و آن هم فقط مادر.حسود نیستم اما باور کنید #پدر های این سالهای #سرزمین من مادر تر از تمام زنان تاریخ اند.
زارا قصه زندگی سه نفر
پروستات بارندگی
پروستات بارندگی
اینجا #شیراز و #خدا #پروستات گرفته گویا. پی نوشت:- اول و آخر سازمان هواشناسی
شیراز خشکسالی گردوخاک بارندگی
خشکسالی و هیچ
خشکسالی و هیچ
هیچ است. مثل دل خودم. مثل دستهای همیشه خشکم. مثل قلب کوچک لرزانم.هیچ است خُب. مثل روزگار همنسلهایم. مثل سفرههای محارمم. هیچ است دیگر. چون لبان خشکیده از ترس. چون شرمساری هزاران اسم به نام پدر. چون ذهن خلاق یک گرسنه.هیچ است همیشه. چون خشکی این همه سال سرزمینم. چون امیدهای همواره یاس مادر. چون دلشکستگیهایش از نمهای این خدای بیمروت. چون کارتهای عابر بانکمان. چون دیانتمان. چون شرافتشان. هیچ است.
هیچ شیراز دریاچه مهارلو سفره فقر بی پولی گرسنگی
سادگی این زندگی
سادگی این زندگی
دل آدمیزاد همش دنبال یه چیز خیلی گُنده میگرده تا هی یادش بیاد که خیلی خوش به حالش هست.از بس دنبال چیزا و بهانههای بزرگ و گنده میگرده دیگه وقت و فرصت خوش بودن رو نداره… به نظرم زندگی ساده است.
شیراز کازرون طبیعت ابوالحیات تنگه کوه
فقر نوستالوژیک
فقر نوستالوژیک
یادش نخیر. فقط فقر داشت و زجر داشت و کار.اما دلخوشیهای بزرگی بود برامون.
رنگ شیراز بازار فقر دهه شصت کفش بازار حاجی
درخت ماندگاری ها
درخت ماندگاری ها
سالهاست که همنشین تنهاییهای سنگهای زیر پایش شده است.امید دل چوپانهای تنهاتر از خودش.درخت انجیر وحشی بچهگیهای من.هنوز هم زیبا بود. فقط کمی پیرتر. مثل پدر. مثل زندگی.
طبیعت عکاسی کوهگردی انجیر خاطره کوه