جای پای تو
جای پای تو
کجایی زارا؟دل من بترکد بس که نفهم است.از بس خیلی چیزهایش نیست.از بس برایت تنگ شده است و تو هی مجبوری خودت را کوچک کنی.
اقتصاد پسته ای
اقتصاد پسته ای
به همه ی این سالهای عمرت،به اون اسمی که توی شناسنامه ت خورده،به وجدانت قسم که بدون پسته هم میشه نوروز داشت.
پی نوشت:- به احترام نفس نوروز و نفی شکم پرستی خودمون و پول پرستی و شکم گندگی یه عده ی دیگه،لطفا امسال پسته نگیرید.نمیمیرید به خدا.من تجربه اش رو داشتم و نمردم تا الان.
مثل
مثل
مثل بغضی که هیچوقت شورآب نمیشه،مثل آهی که هرگز نفرین نشد،مثل نخ سیگار خاموش بر لب،مثل سایه ی پاییزی ام.
عنوان حذف شد
عنوان حذف شد
متن اصلی حذف شد. پ.ن:همه چیز رو بهم میریزم.حتما. :)پ.ن2:شاید این پی نوشت کمی طولانی بشه!!خیلی از افراد وبلاگستان این دید رو دارن که اگه یه چیزی با پسوند دات کام(com) یه دات نت،یا دات آی آر(ir) باشه،یه سایت محسوب میشه!!شاید آدرس اکثر سایت های معتبر اینچنین باشن،اما چیزی که مشخص میکنه آدرسی که الان مشاهده میشه سایت هست یا وبلاگ،محتویات هستن.الان همین جایی رو که جنابعالی داری میخونی با آدرس www.3nafar.ir میتونی باز کنی.پس ما رفتیم شدیم سایت؟!!نه عزیز دل.اینجا بیشتر حالت روزنوشت یا خودنوشت داره.بیشتر شخصی نویسی توشه،دارای بایگانی وبلاگی هستش.توی بازدیدکننده فقط میتونی یه دیدگاه به هر مطلب ثبت کنی و نه بیشتر.پس اینا میشن همون تعریفی که از یه وبلاگ میشه.حالا بذار من دات کام داشته باشم.فضای مجازی توی خیلی از کشورها رشد دهنده ست،جهت دهنده ست.اما ما اینجا فقط یه مشت بیسواد داریم که فقط بلند بیان روی یه وبلاگ دوتا برف ببارونن و باکس باز کنن و بگن خوش اومدی و . . . آخر کار بگن ما وب نویس حرفه ای هستیم.هیچ کس وب نویس حرفه ای نیست.اینجا رو عرض میکنم.خسته شدم از بس آدمایی رو دیدم که هی مدعی تکنولوژی و فهم اون هستن اما هنوز وبلاگ رو مینویسن veblag و میخونن سایت.خاستم چند تا از شاهکارها رو بذارم،دیدم به یه نصیحت بسنده کم بهتره.
زمان
زمان
دیشب هی توی وبلاگ های آپدیت شده ی بلاگ اسکای میچرخیدم.یه دفعه به یه وبلاگ برخورد کردم.اولین سطرهاش اینا بودند:” صبورانه در انتظار زمان بمان …هر چیز در زمان خود رخ میدهد حتی اگر باغبان ، باغش را غرق آب کند ، درختان خارج از فصل خود ، میوه نمیدهند … ”چندبار دیگه هم هی خوندمش.اونقدر خوندم تا فهمیدم.درست همون لحظه ای که میخوندم گیر این mac OS بودم و هی به زور میخاستم دانلودش کنم.اما نمیشه.هیچی زوری نمیشه.فک میکنم اشکال اساسی م اینه که خدا رو نمی بینم.چون اون نیست پس میخام همه چیز رو خودم راس و ریس کنم.چون اون نیس هی میخام با خودم مشورت کنم،با خودم درد و دل کنم،از خودم راهنمایی بخام و . .. و آخرشم میشم این.ماها همیشه به همه چیز شک داریم جز خودمون.دیروز دفتر نرفتم.یه خورده خودمم گیجم.موندم چیکار کنم.اینروزا دنبال یه نفرم که تموم خریتم رو پیشش اعتراف کنم.
پی نوشت:- آخ اگه این هکینتاش رو دانلود و نصب می کردم !! آخ. . :)
تمام این ماه هایم
تمام این ماه هایم
سلام زاراآخرین حرفهایم با تو را یادم نیست.دیگر هر روزم را می شمارم تا شاید آن گوشی مشکی ام زنگ بخورد و بگوید هی فلانی کوله پشتی ات را جمع کن.این را بگویند و دیگر من از این همه صبر تو خجالت نکشم.تو فکر میکنی من ذره ذره ی آن خون های لعنتی را نمی بینم که مثل اشک می چکانی؟! نمی دانم الان چند صبح است که هیچ از خودم نمی خواهم جز لبخندهای از ته دلت را.من می خندم زارا.هم می خندم هم می روم.آنقدر تا آن گوشی زنگ بخورد و بگوید بیا.بیا و بدو و بایست و یه چیزی بگیر.تمام می شود این روزها.ممنون که همیشه میخندی.
سلام بلاگ اسکای
سلام بلاگ اسکای
:) شاید خنده دار باشه،اما به هر دلیل من نمیتونم از جایی که باهاش نوشتن رو شروع کردم دل بکنم.
زن،حرمت دار تاریخ آدمیت
زن،حرمت دار تاریخ آدمیت
نمیدانم ایراد کار کجاست؟شاید تنگ پوشی پورن وار تو،شاید کج فهمی من از آدمیت!شاید معنای بد آزادیست که عقده امان را می گشاید و بیشتر آبرویمان را.اما نه،اینها همه اش بهانه هاییست که وجدان نداشته ام می تراشد.خوب میدانم ایراد از همینجاست،از همین دل نداشته ام که یادش رفته “همه ی دختران زمین فرشته اند”.از چشم هایم،از همین دو چشمی که کم کم دارد می میراند گریه های پاکی اش را.از سوهایی که همه اش بیراهه اند.و تو که زن نامیده شدی.انسانی چون من.و من ماندم و تفسیرهای لذت،من ماندم عروسک های پشت ویترین.حالاهاست که خوب که نگاه می کنم میبینم یادم رفته همه چیز را،یادم رفته سرشت تو هم روزی همان لجنی بود که من را برداشتند و هی شروع کردم به پارتیشن بندی رابطه ها.الان دیگر همه چیز را س.ک.س میبینند و لذت و شاید می بینم.باز من ماندم و تو که زن نامیدنت.تو و آن جوراب پوشی های مرموزت.من ماندم و کثافتی که دیدم را خراب کرد.من رفتم و رفتم و رفتم.دیگر شاید “مرد” چیز بزرگی باشد برایم.شاید خیلی خیلی بزرگ باشد برایم.تو شدی زن،همانی که خیلی جاها را نصفه ای.و من پر شدم از کثافت های حیوانی.و اینجایم تا بگویم ببخش مرا.ببخش که خیلی وقتها این بی فرهنگی من است که باسن تو را زودتر از چشم هایت میبیند،ببخش که خیلی وقتها ویترین کنج اداره را پر میکنی تا لیست کارمندان را،ببخش که شعور و انسانیت من تا کفش های پاشنه بلند تو بیشتر قد نمی دهد اینروزها،ببخش که همه اش شده ام همان لجنی که بودم،ببخش که یادم رفته تن پوش تو روزی پوستت بود و حرمت نگاههای یک “مرد”،ببخش مرا …شاید روزی افتخارم این باشد که بوی آدمیتم می آید.
خیلی ها
خیلی ها
خیلی وقتها خیلی چیزها خیلی لیاقت می خواهد که من حتی کم اش را هم ندارم.
امید
امید
خیلی وقت ها فقط یه بی خدایی سرد همه ی وجودم رو پر میکنه.خیلی خیلی سرد. پ.ن:از بلاگ اسکای یه بک آپ کامل گرفتم.رفتم روی یه هاست و روی وردپرس سوارش کردم.آدرس رو هم روش ست کردم.یه قالب اختصاصی وردپرس هم براش زدم…و وقتی همه چیز تموم شد،همه رو برگردوندم سر جای اولش.میدونی،مشکل اینجاس که من نمی تونم نمکدون بشکونم.بلاگ اسکای و من :)