تُفدِگی

تُفدِگی

تف به هر چه که نامش زندگی ست و اسمش پدر.

پ.ن:من نمی خوام نصیحت بشنوم.

تنهایی

تنهایی

بعضی وقتا تنهایی بزرگترین خوشخبتی س.هی دعوا س و کفر و یادآوری نون خور بودن. پ.ن:کاش این شب تموم نمی شد!

درس های پرتغالی

درس های پرتغالی

فوتبال پرتغالی چلسی با اون بازی های مردونه ش،دیشب خوب حالِ مدعی ها رو گرفت.فوتبال پرتغالی چلسی دیشب گفت که این فقط پول نیست که تیم می سازه.یه تیم رو بازیکنانی می سازن که میان و مثل مرد می دَوَن،نه امثال این خودی های آشغالِ زن صفتِ ابرو بردار،که صد تای قیمت خون من سقف قرارداد آقا خانومه ست.فوتبال پرتغالی دیشب،یادم داد توی زندگی من باید بدوم و حقم رو بخوام.حق رو نمیدن پسر.یادم داد تا نترسم از اسم های مزخرف و گنده ای که هر روز بزرگترش میکنن.یادم داد که منم شاید بتونم مثل اون آقاهه برم و با پا بکوبم توی اون در معروفه که همه جاش دوربینه و بگم،بنویس:من،زریرم… پ.ن: چلسی :)   من:| پ.ن2:با عذرخواهی از تمام دوستان بابت این تغییرات،و تشکر فراوان از درخت وحشی،دامنه ی bidel.in بنا به دلائلی واگذار گردید.اینجا همیشه با saansiz.ir باقی ست،گر خدا خواهد. :)

فاطمه(س)

فاطمه(س)

خواستم بگویم، فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است، دیدم فاطمه نیست.خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست. فاطمه، فاطمه است  .: دکتر شریعتی پ.ن: اینجــــا هم بودم؟!!

باید منو پیدا کنی!

باید منو پیدا کنی!

شاید حکایت اون دیواره ست،این داستان پرش هایی که همه دارن با این دل ما! پ.ن:کسی پارتی نداره برا نفس کشیدن؟

راضی ای؟

راضی ای؟

امروز یکی از دوستان قدیمی با عینک دودیش و ماشینش سیخ زد ترمز و سوارم کرد.موقع پیاده شدن با خنده گفت:این همه درس خوندی چیزی هم شد؟راضی ای؟منم فقط گفتم: راضی ام. پ.ن:شما روزی چندتا دروغ اینجوری میگید؟

نماز

نماز

امروز صبح نماز خوندم.خدا کنه باز جانزنم.

شکرانه

شکرانه

اینجا اردیبهشت و نم نم بهاری و عطر بهار نارنج.اینجا شاید زندگی را رنگی کرده باشیم.خمره های رنگرزی.خیال های خامی که خیلی وقت ها یادمان میبرد که هست.عصمت پاکی که آرام آرام رامم می کند.تقدسی که آشکارا می رقصد و می رقصاند. و گاهی ها من ناشکرم.من شاید “بصیرت” داد زده را گمم.نمی دانم.هرچه باشد،شکرهای بی شکایت نشنیده ام.اما شرم می کنم گاه هایی که آن بالا را نگاهت می کنم.اینکه چقدر حقیر که آدمی عطر آفرین بکارت باشد.اینکه “هستی” آنی نیست که ما صبح تا شبش کانکتش باشیم. و باز می گویم شکر.گهواره ی آرام بودن با آن نوای زیستنی که لیاقت آدمی بایدش و عذر می خواهم.عذر می خواهم که ندیدم.ندیدم آن لب هایی که غنچه شدنش را عالمی آرزوست.اینجا بهار نارنج.اینجا حیاط برکت روستایی با آن دیش مقدس اش.اینجا نیلوفرهای سبز پاسیون،چمن های کودکی خانه و منی که حالا دارم یاد می گیرم که آدمی هم می تواند بزرگ شود.همه را شکر. پ.ن:”اردیبهشت” صفت محسوس شیراز زیبای ماست.تفسیری از خنکای غروب های بهاری.با آن عطرهایی که  . . .پ.ن 2:تصویر امیرحافظ آپدیت شد.

من و خدا

من و خدا

اینکه اینجایم و دارم مینگارم باز از خود و از تو.اینکه روزها می آیند و باز این تکرار بایست و برو برای من و تو.و حالی که هیچ مپرسش جز ناسپاسی هایی که خود خوب میدانی کجاها را –ست.فرشته کوچولو با اون مسیر انحرافی برای مشعل شبانه اش و منی که هی هستم و هستم و هستم و هستم و…و تو، تویی که هر روزمان شکراب است.و باز استاپ.میروم و همه ی فریادم این شده که چقدر گمی تو!چقدر تاریکم من.عجب حکایتی است این بیست و یک سالگی.break را برایش ننوشته اند.و تویی که کنار گوش من هی وزوز موجودیت میخوانی و شکر و نعمت،اما تنگ چشمی هایم با آن پادگان لعنتی دارد همه چیزم را میگیرد.من تا یاد دارم قصه همین بوده!من بودم و تو و یه جای شلوغ.اونقدر شلوغ که نیافتن خر روزگارم را باز بهانه می کردم برای فرار،برای اینکه من قهرم ، من میروم و خواهم شد.موج هایت که یا می کوبند و یا کالسکه ی تایتانیک را یدک میکشند.و من خیلی وقت ها شک میکنم و گاهی هم،شکر.باز گمم،میان الفباهایی که حالا خیلی بیشتر از آن جواب مسخره به خانم معلم است.مردی که دیگر نمی شود صدایش زد و بی طاقتم چقدر من!!میروم تا فاضلاب شویی تا شجره ی طیبه!تا هرجایی که بوی نانی باشدش.من چه حقیرم اینروزها.پسربچه ای که خودشکن این روزهای من شده با آن صداقتی که فقط غبطه اش را می خورم.اینجا را هم آلوده می کنم با آن آبی آرامش،که بیشتر شرمسارم می کند تا آرام!گاهی حتی از نوشتن هم خجالت می کشم و شکر.شکر که این یکی را لااقل دارمش.و من و تو و آن مسواک لعنتی.باشد.کات.The machin restarting  . . . پ.ن:(90/01/20) مترسک نمیداند چقدر خوش به حالش است!

منت

حکایت ما هم شده همون …. منت قصاب.یادم باشه…
پ.ن:برای تو که شاکر اویم!

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی