پدر

پدر

نمی دانستم قیمت نانی که دادنش را کلاس نخستم آموخت،وجودت بود پدر! پ.ن:روزت پدر(و برا اینکه بعضی ها ناراحت نشن) روز مرد! مبارک.

:)

:)

پ.ن: بازم :)پ.ن2: واقعا سرعت بلاگ اسکای اینروزا مزخرفه(آدم باید واقع بین باشه دیگه!)

اهلی شدن

اهلی شدن

مارمولک،سخنرانی حاج آقا در زندان  ”بسم الله الرحمن الرحیم.سلام عرض می کنم خدمت حضار محترم و بالاخص دوستان عزیز خلافکار. خوب! البته همه ی ماها می دونیم که آدمها گاهآ از نداری و بدبختی و گرفتاریست که دست به کارهای خلاف می زنند و از قدیم هم گفتند که آدم خلافکار دین و ایمان ندارد. خوب، حالا این یعنی چی؟ خدمتتون عرض می کنم. اولآ فکر نکنید که خداوند شما را فراموش کرده. شاید درهای زندان به روی شما بسته باشد اما درهای رحمت خداوند همیشه به روی شما بازه. اینقدر به فکر راههای دررو نباشید. خوب! خدا که فقط متعلق به آدمهای خوب نیست. خدا، خدای آدمهای خلافکار هم هست و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد. فی الواقع خداوند اند(end) لطافت، اند بخشش، اند بی خیال شدن، اند چشم پوشی و اند رفاقت هست. رفیق خوب و با مرام همه چیزش را پای رفاقت می گذارد. اگر آدمها مرام داشته باشند هیچوقت دزدی نمی کنند. ولی متاسفانه بعضآ آدمها تکخوری می کنند و این بد روزگار است. بایستی ما یه فکری به حال اهلی شدن آدمها بکنیم. اهلی کردن، یعنی! اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن! و این تنها راه رسیدن به خداست که بسیار هم مهم است. من قصد نصیحت ندارم. چرا که فایده ای هم ندارد و اصلآ به زور هم نمی شود کسی را وارد …(بهشت کرد)! این است که آدم باید اصلآ تن …! بگذارید با این شعر من جمله ام را تمام بکنم. تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه فقط …! تن آدمی شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت. من از همینجا آرزو می کنم که شماها هر چه زودتر از اینجا آزاد بشید و راه خودتونو پیدا کنید. شما هم دعا کنید که من هم پیدا کنم و من دیگه شما رو اینجا نبینم و شما هم بنده رو اینجا نبینید. ان شاءالله که یه جای دیگه همدیگه رو ببینیم. والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.   “ منبع: Gerami.BlogSky پ.ن:خیلی وقتِ کِ اهلی شدن و اهلی موندن یادم رفته. :(پ.ن2:این بخش مارمولک همیشه تو گوشمه.پ.ن3:دانلود قطعه ی صوتی متن بالا[کلیک] (برگرفته از فیلم مارمولک)

عدالت...

عدالت…

دستان من نمی توانند نه، نمی توانند هرگز این سیب را عادلانه قسمت کنند. توبه سهم خود فکر می کنی منبه سهم تو.  .: گروس عبدالملکیان پ.ن:دلم یه کتاب داستان کوچیکِ آروم میخاد :)        کسی نیس بهم هدیه بده؟!! :D

من و خودم

شاید کمتر بیام اینجا.خیلی خیلی از دوستان همیشه همراه ممنون.دادشای گلی که عاشقونه مینویسن و روژین وار می نوازن.بیست و یک سالگی نوشته میشه تا دلی آروم بگیره،بیست و یک سالگی استامینوفن شش سال از زندگی من بوده و گر خدا خواهد باز هم خواهد بود.اینجا دید من رو از زندگی میبینین،و باور کنین بیشتر من اینجاس.خیلی وقتها میبینم ادب زیبایی که قوامی گل دارد و تاکنون منم داشتم،بیشتر مرا از تاکسی جا میگذارد تا کار خاص دیگری کند،خیلی وقتا فکر میکنم مودب ها از زندگی باز می مونن.اینجا که اینجوره.دارم ارزشهام رو ریست میکنم.اما همیشه همون زریر محرم،راستگو خواهم بود.این دوتا رو نمیتونم کاریش کنم.اگر گاهی بچه گی من دلی رو می آزارد عذر میخام.

زنده گی

زنده گی

شاید برم.دیگه هیچی برام نمونده.از خایه مالی های اون ساختمون مسخره هم خسته شدم.کاش پول توش بود.شاید اون بیچاره ی مرتد راس میگه.شاید منم برم قرآن بفروشم تا کک نخرم.از اینجا هم حالم بهم می خوره.از اینجا هم.از CSS،HTML،ASP،PHOTOSHOP و … (از همه ی این اسم های آشغال حالم بهم می خوره).از تخصص هایی که اندازه چوپانی هم به درد نخوردن.اسم هایی که هیچی توش نیس…کاش منم یکی از شکم گنده های نزول خور سرچهارراه بودم.رساله ها رو میخام بالا بیارم.من از صدای گریه نمی ترسم بیدل جان ، ترسم از فقره.از گزش های زندگی.حالا عبدخدا هر چی میخاد مودب بگه.اما زندگی من های چوپان بهتر از این نمیشه.

بی خوابی

بی خوابی

حاضرم سالها نخوابم،تا با صدای گریه ای بیدار نشوم.

مادر

مادر

به تمام مادران سرزمینمبه غربت نشین قلبهای نوجوانی،به رنج کش کودکی هایم،به چشمهای همیشه پر آب،به مغرب های مقدس،به نام پاک اطهرت،به تو مادر.قبل ها هم گفته ام،شاید هیچ گاه اینجا نیایی و نخوانی و ندانی.آخر تو سواد را فقط تا چشم های من رفتی،و شاید برای همین بود که هیچ وقت دروغک هایم را باور نبودی.شاید ندانی مادر که من می دیدم آب چشم های سحری ات را با طعم نان بازاری.شاید ندانی که من هم شدم مفسر دعاهای هر روز مغربت.شاید ندانی مادر،روزهایم،زندگی ام و الانی که اینم را فقط برای تو نفس کشیدم.اما باز من کجا و لیاقت تو؟!!!!مادر:داستان خوان شبهای چایی خوری کنار اتاقک نیمه برهنه.مادر:شاعر و مفسر چشم های کودکی من میان آن جوی همیشه مزخرف.مادر:دستگیر زریر بی خدا،هنگامه ی لرز میان اتاق.مادر:معجزه گر کاغذهای سیاه و سفید سادگی،مادر:قرآن ناطق همه ی عمرم.من میفهمم دردهای طعنه دار آن 21 سال را،من میدانم شوق شنیدن صدای گریه کودکی را،من سال هاست که پسر تو بودم،قبل از همه ی آن چیزهایی که فکر دیگران است که هستم.من هنوز هم فراموشم نشده،وقتی گفتم چشم پس خواهد شد.حمام پلاستیکی میان حیاط را یادت هست،با آن شلنگ گازش؟راستی آن پیرمرد درختکار خاطرت هست؟نهار نخورده،تو رفتی و من با آن پاهای کوچکم تا می توانستم می دویدم،می دویدم و زار گریه می کردم،اما رسیدم.از همان روزها یادم دادی که باید تا آخر رفت.وقتی گفتم چشم باید تا آخر رفت.خیلی های دیگر است که نمی شود هی گفت و هی گفت و هی گفت.راستش تا آن 26 مهر نیامده بود،تا وقتی که نام پسرک توی آن صفحه ی دوم شناسنامه ام نرفته بود،همه اش میگفتم مادری وظیفه است.حال هر چه این پسرک بزرگتر می شود،تو هی بیشتر آن قرآن ناطقم می شوی.شاید هدیه ی روزت شد یک بستی با قهوه.اما دلم باشد برایت.مثل همیشه دعایم کن.روزت مبارک…

قبل تر ها

قبل تر ها چقدر صاف بودم.دقیق مثل اون . . .

من !

من !

و خدا “من” را آفرید تا هر شاسکولی به آن بخندد.

پ.ن:شاید به جای “کوتاه نوشت”،باید نوشت “تلخ نوشت”پ.ن2:”من” شاید خیلی بیشتر از این باشه که من بخوام خودم رو با اون صدا بزنم.”من” شاید اون مردی باشه که برا عزت و شرف میره پی یه لقمه نون.”من” می تونه مهندسی باشه که هنوز یاد نگرفته دروغ بگه و آدم بفروشه.”من” بلد نیس برا آدما فیلم بیاد و هی چاپلوسی کنه.”من” نمی تونه خیلی چیزا رو پله کنه.چیزایی مثل آدم هایی مثل خودش.”من” هیچی نداره جز وجود خودش.”من” بلد  نیست التماس کنه.اون حرمت همه ی وجود ها رو حفظ ِ.و به گمانم برا همین چیزاس که فقط شاسکول ها بهش می خندن.

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی