من آخه عاشقشم

من به دنبال کسی میگردم
کـه دلـش جنس شقایق باشه
اهل سرزمین رویاهـــای من
مثل من همیشه عاشق باشه
من به دنبال کسی می گردم
کــه بــرام تــموم دنیا باشه
تو صداش زمزمه ی رودخونه ها
عشق اون قـد یه دریا باشه
نگو همچین کسی پیدا نمیشه
چون حقیقت مثل رویا نمیشه
من دارم حس می کنم وجودشو
با نفسهام بوی عطر خوبشو
من از جاده های عشق نمی خوام برگردم
آخه دنبال کسی می گردم.آخه دنبال کسی می گردم
اگه پیداش کنم هرگز نمی ذارم بره
اگه اون بیاد تموم غصه ها رهگذره
واسه پیدا کردنش تا آخر دنیا میرم
واسه پیدا کردنش تا پشت قصه ها میرم
توی کوچه های هر شهر و دیار
به همه ی پنجره ها سر میزنم
خونـه ی غریـبه ها در مـیزنـم 
میـرمـو بـه سـیـم آخـر مـیـزنـم
آخه دنبال کسی (…)میگردم
من به دنبال کسی میگردم که با من آشناتر از من باشه
قـد تنهایی و دلخستگی هام، قــد آغوش خود من باشه
گرچه کوچه های عشق باریکه
راهی دشوار و شبی تاریکه
یه ندایی یه تو قلب من میگه
لحظه ی دیدار ما نزدیکه

مسافر

از کجا آمده ای؟ که چنین نمناکی!
زیــر بــاران بــودی ،ای خــیـال ابـدی!
بــی تــو مـن تنهایم ،تـو چــرا غـمـگـیـنی؟
من اگـر می گریم تــرس فــردا دارم،تـرس بی تو ماندن.تـو چرا می گریی؟
ای صدای قدمت نبض دلتنگی من،مـن اگـر دلـتـنـگم، تـو چـرا تـنـهـایـی؟
روبه رویم بنشین،حرف دل با من گو.مـن اگر خاموشم ،تـو چـرا دلـتـنگی؟
سایه ات زد فریاد!من برا ی غم تو می گریم!
مـن مـســافــر هـسـتـم !آمدم تا بروم
سفرم تا ابدیت جاریست

فریبا بلوکی

توبه ی من

ساقیا بار دگر مست می دیوانه سازت گشته ام
در خماری از شرابت با وجودم تار سازت گشته ام

تا  بگیری دست این مسکین بی کس در جهانبار دیگر
با وجــودی از شــرر پـر در نمازت گشته ام

در پی یک خانــه ی کوچــک در آن فردوس نــاب
در قنوتی پر ز خواهش از وجود بی نیازت گشته ام

تــا بـیــامــرزی مــــرا در صــبــح روز رســتــخیـز
در شـب تاریـک دنبـال نوای چاره ســازت گشته ام

تــار ســـازم در نــیـــازم بــا نـــمـــازم چـــاره ســــاز
با سر و جان سوی این مهر و وفای یار بازت گشته ام

.:ساسان زارع

   یکی نبود و همه بودن . تا اینکه اون یکی خواست باشه. اما نمی دونست که بودن…
این یکی ما رفت و عاشق شد . چرا؟  آخه می خواست باشه.
این یکی ما رفـت و دیـونه شد .  چرا؟   آخه می خواست عاشق بمونه.
این یکی ما خجـالت میـکشید .  چرا؟   آخه نمی خواست تو تاریکی گریه کنه.
این یکی ما داشت میشکست . چرا؟   آخه پا هاشو بسته بود.
این یکی ما شـروع کــرد بـه …   چرا؟   آخه نمی تونست حرف بزنه…
این یکی ما داشـت میـمرد .     چرا؟   آخه شاید اون ……
این یکی ما رفت و رفت و رفت …
این یکی ما آواره شــد . چرا؟  آخه عاشق شده بود. 
.
.: زریر

عشق یعنی جام لبریز از شراب
عشق یعنی تشنگی یعنی سراب

عشق یعنی خواستن و له له زدن
عشق یعنی سوختن و پر پر زدن

عشق یعنی سال های عمر سخت
عشق یعنی زهر شیرین ، بخت تلخ

عشق یعنی با “ خدا یا “ ساختن
عشق یعنی چون همیشه باختن

عشق یعنی حسرت شب های گرم
عشق یعنی یاد یک رویای نرم

عشق یعنی یک بیابان خاطره
عشق یعنی چهار دیوار بدون پنجره

عشق یعنی گفتنی با گوش کر
عشق یعنی دیدنی با چشم کور

عشق یعنی تا ابد بی سرنوشت
عشق یعنی …

.: کورش عزیز

من و ...

گفتم:
نمیدانم که در قیدکه هستی
طرفدار خدا یا بت پرستی
نمی دانم در این دنیای محشر
  به چه عشقی چنین ساکت نشستی

گفت:
طرفدار خدای عشقم ای یار
از این عاشق کشی ها دست بردار
که کار بت پرست بی وفایی
نه  من  که  غصمه  درد  جدایی

  گفتم:
خدا را با تو هرگز نیسـت کاری
که تو  ناخدای  روزگاری
به روی زورقی درهم شکسته
مثل ماه ی که رو ابرا نشستـه

  گفت:
اگر من ناخدایــم  با خدایــم
نــکن تــو از خدای خود جدایــم
به تو محتاجم ای یار موافق
  به تو محتاجم ای همراه عاشق
 
گفتم:
خدای عشق  تو  داره  خدایی
که  تو  دینـش گنـاه  بی وفایی
بگو رندانه می گویی صدف سوز
تو  نور ماه ی  و  من نور فانوس
تو هشیارانه گفتی یا ز مستی 
نفهمیدم که در قید که هستی
 
گفت:
من غرق سکوتم تو بخوان قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان سینه و راز تویی
به تو محتاجم ای یار موافق
به تو محتاجم ای همراه عاشق

  گفتم:
من غرق سکوتم تو بخوان قصه پرداز تویی
من هیچم و پوچم تو بمان سینه و راز تویی
من رو به زوالم دم آغاز تویی

منبع:حکایت پنجم از فردمنش

دیونه ها

اگه کسی را دوست داشته باشی نمیتونی تو چشماش زل بزنی نمیتونی دوریش رو تحمل کنی. نمیتونی بهش بگی چقدر می خوایش.نمیتونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری .واسه همین عاشقا دیونه میشن .اولین کسی که عاشقش میشی دلتو میشکنه و میره . دومین کسی که می آی دوستش داشته باشی و از تجربه های قبلی استفاده کنی دلتو بدتر میشکنه و می ذاره می ره . بعدش دیکه هیچی برات مهم نیست و از این به بعد میشی اون آدمی که هیچوقت نبودی. اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو می شکنی که انتقام خودتو بگیری و اون میره با یکی دیگه.
این جوریه که دل همه ی آدمای جهان می شکنه .

آن آشنا

ای وای باز آن آشنا با من غریبی میکند
مرگم نمی خواهد ولی فکر صلیبی میکند

با ساز او رقصیده ام هر دم نوایی میزند
امروز    خنجر    فردا    طبیبی     میکند

من عاشقم مگر من را نمی خواهد چرا
از پشت سر او دوستی با هر رقیبی میکند

 من عشق را فهمیده ام هرگز نداده ام شکوه ای
من  را  بخوان  ای  آشنا  دل  نا شکیبی  میکند

من کاسه ها  پر کرده ام صبرم نمی آید به سر
گر  باز  هم  آن  آشنا  با  من    غریبی   میکند

ابتدای دفتر سی پلاس پلاس  

غریبانه
هم صدایم باز کن در را به من
من ندارم طاقت دوری تو

من غریبانه گذشتم از دلم
تا گزندی ره نیابد سوی تو

من اگر یک شب گرفتارت شدم
تا ابد هم زنده ام با بوی تو

می روم تا از کنارت بگذرم
این مسافر می رود از کوی تو

کوله بارش خاطرات بی زوال
قلب او زنجیر در جادوی تو

تو غریبانه گذشتی از دلش
این غم غربت شبیه موی تو

باز کن در را به رویش لحظه ای
تا غریبانه نمیرد از غم دوری تو

از غریبانه(فریبا بلوکی)

دیر آمدی

چرا  این همه دیر آمدی؟چرا سوسوی آن همه فانوس را که بر تاریکی فاصله نشاندم ندیدی؟چرا هق هق گریه های تلخ مرا در هزاره هجران نشنیدی ! و هیچ فکر نکردی که شاید شبی نقاله شکسته ماه را با گردن خمیده خسته گی هایم اندازه کنند می آیی ؟
با رگبار بی قرار انگشتانت را بر دف ماه می نشانی و می روی. بی که بدانی دیری است که ما از یاد آسمان رفته ایم. چرا این همه دیر آمدی؟

متن از حسین میرزایی

تشنه گی
تشنه گان خفته خواب آب می بینند
کاسه ها ی  آب لبریز،کوزه هایی از عرق تب ریز
می توانستم اگر تا صبح بیداری کوزه ها را در نسیم سرد بگذارم
تشنه گی را می نشستم  با کلید صبوری اندر مشت

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی