ادامه
ادامه
در فاصله ی پست قبلی تا الان در تردز پست گذاشتم اما از بس هی اینترنت قطع شد و ملی شد گفتم تا جایی که بشه همینجا ادامه بدم .
کمال گرایی بیخود
تا سپیده ی صبح بیخود درگیر وسواس و هوس بودم. سابقه نداشت تا ۴ صبح بیدار باشم. چقدر حس حقارت داشتم . مثل اینکه عمری رو باخته باشم. شرمسار خودم بوده و هستم . صبح به تلخی و کرختی بیدار شدم . اول از همه چیز رفتم سراغ سیستم . تمام آنچه که بهانه ی بیداری دیشبم شده بود رو پاک کردم. کل پارتیشینی که لینوکس روی اون نصب بود رو فرمت کردم و فضای خالی ۸۰ گیگ ایجاد شده رو به درایو C اضافه کردم. جدول بوت رو قبل از خروج از ویندوز ویرایش کردم. گراب اوبونتو رو پاک کردم و بعدش تمامی فایل های iso از تمامی لینوکس ها رو پاک کردم. چقدر بیخودی وقت گذاشتم پای اون همه نصب و کانفیگ و عیب یابی . و حالا بعد از تقریبا ۲ سال، حالم از کمالگرایی خودم بهم میخوره. تمام این دوسال رو باختم . و با سرزنش و سرکوفت برگشتم سر خونه ی نخست. بی فن، بی امید و بی اخلاق .
چشمهایت بوی خرمالو میدهد
چقدر چشم های تو حیف است .و چه خوب که برای من ذوق میکنند.چشمهایت بوی خرمالو میدهد.بوی خاک نم خورده.بوی اولین باران.چشم هایت ثروت من اند.مال خودم اصلا خدا تو را برای خودم آفریده آغوشم را قد گرفته و تو را همانی که باید، درست اندازه ی آغوشم، با پاها و ساق نازک ، با لبهای گرم و تنی چون شکوفه آفریده ست. شکوفه ی گیلاس. گیلاس ژاپنی. راستی میدانستی چشمهایت هم بادامی اند؟
همینکه با خودت دوست نباشی مرده ای
مگر مرگ چیز دوری است که اینگونه سایهی وحشتش در تاریکیِ روی دیوارِ انتهایِ حیاطِ بزرگِ خانهی پدر تا انتهای وجود من،خیال میپروراند!؟ همینکه با خودت دوست نباشی مردهای. همینکه چشم امیدت پیِ هوسهای گناهآلودِ تصرفِ آدمها باشد، مردهای. و اینگونهس که آدمی چقدر از خودش دور می شود. میان نجاستِ افکارش بوی متعفنِ تظاهر میدهد و روی بازگشت ندارد و نیز امید طهارت.
قلعه ی تن
تمام زندگی و امید و بهشت من میان کاسه استخوانی به نام ججمه خلاصه شده.
دنا همچنان آهو می خواند
دنا جان شمع جدید و تنظیم جدید خواست. هنوز کمی دمدمی مزاج شده. و همچنان شوهر آهو خانم چقدر به دلم مینشینه.
شوق
شوق، مژده ی امیدواری دل تنهای ما ست.
سید میران

سید میران سرابی با چشمهایی به خون افتاده میدانست در اندرون زیرزمین خیس و تنگ و خفهی شهوت، هر دم غرور و بیپروایی و منش و آبروی چندین سالهاش را چال میکند.
او میدانست و باز دل به عشوهگری و شهوتدوستی همایبیسعادتش میداد.
و وای به حال دل آهو.
میهمانی آفتاب
به میهمانی آفتاب نشسته است. چشمهایش را جز سیاهی فرداها، پردهای نیست.
پاییز چه زیبا شده بود
امروز پاییز رو دیدم. به نظرم زیباتر شده بود، بچهتر بود. درست مثل کودک دهه ی شصتی که ذوق مدرسه رو داره. بوی خودش رو میداد. خنک بود. عطر بقچههای مادربزرگ ها رو داشت. آرام راه میرفت. با چنارهای کنار خیابان دوستتر بود. چقدر دوستش داشتم . با پاییز آدمی کمتر از مرگ میترسه.