علاقه شون اینه

آدما حرف‌ها رو فقط میبینن. اصلا نمی فهمن. لازم ندارن که بفهمن. اونا دوست دارن حرف خودشون شنیده بشه.

آبی دور

دستانش چون بوم نقاشی، انتهای آرامشِ مرا سپید میزند. تمام وجود سپیدش، آبی دور دستِ خیال من شده است. لبانش زمزمه‌ی مهر و چشم‌هایش خدا را نشانم می‌دهد .

ارزش آدمی

به این فکر میکنم که آیا من ارزش دوست داشته شدن دارم.

ساده و روان

گربه‌ی مادر کنار پیاده روی پارک نشسته بود و چهار توله ی چند هفته با ولع شیر میخوردند. آدم‌های پارک همان همیشگی ها بودند . درخت‌ها همان طراوت را داشتند و شهریور کم‌کم پاییز را صدا می‌زند. زندگی همیشه در هر رنجی، به همین زیبایی و روانی بوده اما این منم که خود را مرکز هستی دانسته و حتی عبور ابری از آسمانی دور را نیز نشانه میدانم. هر چیزی را خوب یا بد دیده و به رنجی بیخود خود را مجبور میکنم. اما دنیا همیشه همانی ست که بوده، زیبا و ساده و روان.

هیچ

فقط انگلک دست مردم بودیم . همین .

اتاق رویا

اتاقک رویا پنجره‌هایی دارد رو به امید. دشتی چون قالیِ دست‌بافتِ مادر. میانش هزاران زندگی، طرحِ صدها بهشت را گره زده است. درونم قاصدک‌های بی‌خبری. مهربانی را بهانه کرده و بی‌سلام از کنار باغچه‌ی ریحانم میگذرد.

دست های مرگ

این روزها چندان باب میل خودم نیستم. حالم خوش نیست. میان بیدار شدن‌های گاه‌و‌بی‌گاه انگار نزدیک‌ترین حالت را به مرگ داشته باشم. چنانکه پوچیِ مرموزی سراسر وجودم را گرفته باشد، که گویا سال‌های سال زیسته‌ام و به پیری منتظر،تا دست‌های مرگ را بگیرم. این روزها گُم هستم. میان خودم و آنچه که دوست داشتم می‌بو‌دم. چون کودکی که گوشه‌ی چادر مادر را به هوای دیدن بادبادکی رها کرده باشد، من نیز به تماشای جهان ، خویشم را گم میبینم. دلم پاییز میخواهد. حتی بدون انار و خرمالو. اما باران باشد. بوی خاک نم خورده‌ جان دوباره‌ام می‌دهد. امید را پیدا میکنم. امیدم را می‌خواهم.

از سرزمین شمالی

دلم میخاد توی یه عصر پاییزی ، نزدیک‌های غروب ‘از سرزمین شمالی’ رو ببینم. غرق شم میون موسیقی متنش. تنهایی‌های گورو رو ببینم، سختی‌هاش رو مرور کنم و یادم بیاد چقدر شبیه‌ش بودم. دلم برای اون روزها تنگ شه، دلم به آینده و جزیره هوکایدو خوش باشه. دلم روشن شه که چه سختی‌های دل‌نشینی. دلم عجیب تنهایی میخاد.مثل گورو. کم‌حرف و ندار و تنها.

سیاه قلم

سال‌ها آغشته بود به ترس، به سکس، به ذهنی تن‌بین. تمام آن سال‌ها دنیا را سیاه قلم زده بود. روی بومِ آبیِ روزگار فقط سیاه را قلم زده بود. پسرک گاهی به صدای عشوه‌ای غش کرده بود. دلش رفته بود. گم شده بود. حتی میان مردادِ کودکی‌هایش، هنگامه‌ی اذان ظهر، حتی کنار شالی و عطر گل‌های بنفشِ شبدر، به گاه تنهایی‌هایش تمام جهانش را کابوسِ سیاهی گرفته بود. سالها دور شد. از وجودش پر کشید. پناه آورد به صدای دعاها. به سجاده و عشق. به قداست چهره‌ها. و آرام شده بود. اما باز به وقت صلات ظهر مُرداد بازی عشق و ایمانش را باخت.

پروانگی

به خیالم پروانه ها همیشه فرشته بودند. آنها در آبی دور، در پس زمینه‌ی زیبای زندگی، همواره ترانه‌های عاشقانه را با بغض‌های خود نُت می‌نوشتند. به خیالم آنها الهه بودند، تنهایی‌های آدمیان را اکسیر می‌پاشیدند، به خیالم سراسر تفاوت‌شان بود با آدمک‌های خیابانی. به خیالم می‌شد پروازشان را از میان قلعه‌ی‌‌ دل با شوق نگریست، اصلا دوست شد، اصلا عاشقشان شد. اما همه خیال بود. سراسر خیال .

مشاهده همه پست‌ها در بایگانی